سال نو مبارک

سال 86 هم تمام می شود..و من مرور میکنم آنچه که بر من گذشت...ورق می زنم روزهایم را... و در میان اوراق ورق خورده امسال...چیزی جز رد خوشبختی نمی بینم... پررنگ..کمرنگ...جایی دیدمش...جایی بی تفاوت از کنارش رد شدم... و چقدر خوشبخت بودم امسال... پر بودم از سلامتی... پر بودم از شادی...بی هیچ مشکلی...بی هیچ دردی... بی هیچ از دست دادنی... بی هیچ نداشتنی... پر بود از به دست آوردن... گرفتن مدرک کارشناسی ارشد، پیدا کردن کاری نسبتا مناسب... داشتن دوستانی که روز به روز از داشتنشان بیشتر خرسند شدم... خواستن برای رفتن..بیشتر رفتن...بیشتر داشتن...بیشتر دانستن... و غلبه بر تردیدهای عقل و دل و افتادن در مسیری که هر گامش را مطمئن تر بر میدارم و پر صلابت تر... امسال گذشت..با همه بی توجهی ها و بی انصافی هایم به تک تک نعمتهایش... غر زدم... نالیدم.... گریه کردم... اما حقیقتا بی انصافی بزرگی بود...

سالی که گذشت را بسیار دوست داشتم... ولی با همه خوبی هایش رفت... و زمان که میگذرد و تو باید رد گذارش را ببینی بر قامت روزگار... و قامت خودت...که چقدر بزرگترت کرده است؟؟...چقدر فهمیده تر...چقدر آبدیده تر...؟؟؟

 

سالی که گذشت... جدا از جمیع خوبیهایش... سال "دوست داشتنم" بود...سالی که در آن به دل اجازه دادم بتپد، تنگ شود... و بخواهد کسی را که روز به روز بیشتر ایمان می آورم که خواستنی است و دوست داشتنی... و چه خوب که هستی.... و چه خوب که سال جدیدم با تو آغاز می شود... و چه خوب که نگاه تو در قاب ذهنم تنها تصویر خوشرنگی است آنگاه که بر زبان می رانم "حول حالنا الی احسن الحال"...

 

سال جدید را در حالی آغاز می کنم که می دانم پر است از تحولاتی نو...راههایی تازه... و تجربیاتی جدید... و این نو شدن را عمیقا می خواهم... بی هیچ تردید دلم بزرگتر شدن می خواهد ...

 

امید که سال جدید، پر بارتر باشد و پر از خوشبختی...برای همه آنها که دوستشان دارم... برای همه آنهایی که رفیقند و عزیز... مبارک باشد این نو شدن...این تازه شدن.... روحتان تازه و جانتان شادمانه

 

شعر امروز:

 

این صبح، این نسیم، این سفره‌ی مُهیا شده‌ی سبز، این من و این تو، همه شاهدند

که چگونه دست و دل به هم گره خوردند ... یکی شدند و یگانه.

تو از آن سو آمدی و او از سوی ما آمد، آمدی و آمدیم.

اول فقط یک دلْ‌دل بود. یک هوای نشستن و گفتن.

یک بوی دلتنگ و سرشار از خواستن. یک هنوز باهمِ ساده.

رفتیم و نشستیم، خواندیم و گریستیم.

بعد یکصدا شدیم. هم‌آواز و هم‌بُغض و هم‌گریه، همنَفس برای باز تا همیشه با هم بودن.

برای یک قدم‌زدن رفیقانه، برای یک سلام نگفته، برای یک خلوتِ دل‌ْ‌خاص، برای یک دلِ سیر گریه کردن ...

برای همسفر همیشه‌ی عشق ... باران!

باری ای عشق، اکنون و اینجا، هوای همیشه‌ات را نمی‌خواهم

... نشانی خانه‌ات کجاست؟!

(سید علی صالحی)