خواب می بینیم..سه تا دو زار!!!

1- صبح با دلشوره ناشی از خوابهای هشلهفتی(؟؟؟!!!) که دیده بودم حال بلند شدن نداشتم... فکر کن خواب ببینی داری میروی جایی... عجله داری... بعد میرسی..ماشین را پارک میکنی... و می روی به کارت می رسی و بر میگردی می بینی جا تره..ماشین نیست... ماشالله معلوم نبود کدام خیابان تهران هم بود ماشالله طول و درازی اش زده بود روی دست خیابان ولی عصر خودمان... از سر تا ته اش هم ماشین پارک شده بود... ولی هیچکدام ماشین من نبود... حالا هی بابا جان در خواب به ما می گوید فدای سرت (قربانش بروم در خواب هم میگوید فدای سرت) ولی ما مگر وجدان دردمان خوب می شود...هی شک میکردیم نکند قفلش نکرده ایم و دزد جان آمده نشسته درونش و د برو که رفتی...بعد ما زنگ زدیم 110...اما 110 گفت به ما ربطی ندارد...فکر کن... نمیدانم چرا به 110 ربطی نداشت...کسی شماره 110 را در عالم رویا ندارد.؟؟ شاید اشتباه زنگ زده بودیم این دنیا.... بعد وسط اینهمه استرس...یکهو سر در آوردیم از امتحان دکترا... و بماند که تا بحال در خواب هم چنین امتحان افتضاحی نداده بودیم...بعد از آن یکهو رسیدیم به مسافرتی که نمیدانم کی (به کسر کاف)  و با کی (به کسر کاف نیست :دی) رفته بودیم... و نمیدانم چرا اینهمه مسافرت پر استرسی بود... القصه... هنوز در تلاطم این خواب اکشن مانده ایم ...

 

م.ن: این یعنی ما الان ذهنمان مشغول است..خوب حق داریم... نداریم؟؟ شما اگر یک هفته دیگر امتحان دکترا داشتید و درس خواندنتان در حد یک کوییز ساده کلاسی می بود... اصلا خواب به چشمتان می آمد که خواب ببینید؟؟ نه والا... بازم به خودم ... عجب شیر زنی شدم من!!!

 

2- امروز پیاده شدم برم از عابر بانک پول بگیرم... یکی از بچه های دستفروش چسبید به مانتو که سه تا جوراب بخر سه تا 5000 تومان.. نگاهی کردم و گفتم نمیخواهم..دست بردار نبود... با من تا عابر بانک آمد...شاهد پول گرفتنم بود... دوباره برگشت..از خیابان با من رد شد...اگر حواسم بهش نبود...زیر ماشین هم رفته بود... گفتم سه تا نمیخوام...یه دونه می خرم... قبول نمیکرد و اصرار داشت سه تا جوراب مردانه که معلوم نیست کدام یک از آقایان اطرافم حاضر به پوشیدنش هستند بخرم... گفتم یکی میخرم پولش هم میدم...قبول نمیکرد... اما دست برندار..اجازه نمیداد در ماشین را حتی ببندم.... در نهایت خرید نکردم... یک لگد هم به ماشینم زد...عصبی شده بودم..نه از رفتارش...از دست خودم که نمیدانستم باید چه کار کنم... نه دلم میخواست بدون خرید کردن پولی بهش بدهم... نه دلم میخواست همه اش را یک جا بخرم... ماشینی هم که منتظر بود جای ماشین من پارک کند یک ریز بوق میزد و اوضاع خیلی عصبی کننده!! شده بود... پیچیدم توی یک خیابان خلوت... ایستادم...نگاهی بخودم کردم در آینه... عصبانی بودم..به وضوح عصبانی بودم.. میشد بخرم... هر سه تا را...و بعد بدهمشان به کسی که شاید به دردش بخورد...یا اصلا بیندازمش دور...  نمی دانم این کار درست بوده یا نه...من بعد از گذشت اینهمه سال..هنوز نمی دانم با این بچه های دستفروش خیابانی چطور رفتار کنم....!!!

 

شعر امروز:

از ندیدنت هی می‌میرم

به امید دیدنت

هی نو به نو

زنده می‌شوم

.

.

.

سرک بکش

تا ببینی چطور

بی تاب می‌شوم

تمام راه

می‌پروازم

پله‌ها را سه تا یکی

پر می‌وازم

خدا کند

خیالم زودتر از من

تو را نبیند.