موهام بوی هندوونه میده...عین اوربیت هندوونه ای... چون شامپو جدیده بوی هندوونه میده...دوست دارم بوشو.... زیر دوش داشت خوابم می برد..فکر کن..چشممو بستم و سرمو بردم بالا... خوابم برد...فکر کن... ملت آب میریزن روشون بهوش میان...من خوابم میبره...خب ... عیبی هم نداره..وقتی تمام شب رو یکساعت و نیم فقط خوابیده باشی و از ساعت هفت تا ساعت شش بعد از ظهر سر جمع یک ساعت نشسته باشی... و مخت هزار جا کار کرده باشه و آخر هفته هم امتحان دکترا داشته باشی... اصولا زیر دوش هم خوابت می بره... چه خوب شد زود اومدم بیرون... واسه اینکه بشینم درس بخونم مثلا....فردا و پس فردا و پس اون فردا رو مرخصی گرفتم... پس پسون فردا هم تعطیلی خودمه...پس پس پس اون فردا و پس پس پس پس اون فردا یعنی پنجشنبه و چمعه هم امتحان دکتراست... خب... من همه زندگی ام شده منتظر یه تاریخ مشخص بودن...که بیاد و بره... منتظرم واکنشهام جواب بده...بعد که جواب داد مقاله اشو بنویسم...بعد که مقاله اشو نوشتم منتظر بمونم چاپ شه...بعد که چاپ شد... تاریخ تحویل پایان نامه برسه... بعد که رسید تاریخ دفاع...بعد که دفاع کردم... امتحان زبان دکترا..بعد که امتحان زبان دکترا دادم... منتظر جوابش... بعد که جوابش اومد... تاریخ امتحان دکترا بعد که یه امتحان دکترا دادم امتحان دکترای بعدی...و بازم بعدی و بازم بعدی... و بعد منتظر باشی جوابش بیاد ...و هیچوقت نمیشه برم کلاس نقاشی... و هیچوقت نمیشه برم تار یاد بگیرم... و همیشه بزرگترین انتظار رو بکشم برای اون چیزی که دوست دارم....عجب حسرت به دلی شدم من!!!...
ما حتی وقت نمیکنیم با هم باشیم...همه سهم ما از همه این روزها و این ماهها میشه یه روز اخر هفته... که وقتی تموم میشه..با حسرت به لحظه های رفتش نگاه کنم و شیرینی هر دقیقه اش رو ببلعم... و دلم بیشتر و بیشتر تنگ بشه....هیچ میدونی...حساب کردم سهم ما از همه سال جدید شده یازده ساعت با هم بودن... خیلی خسیسی زمان...خیلی....
خب این نمیشه...نمیشه که من همه عمرمو منتظر بمونم... میخوام یه جایی رو بذارم واسه خودم اخر جاده... بعد بشینم نفس بکشم.... یه کمی زندگی کنم... با اون چیزی که دوست دارم...با اون کسی که دوست دارم....دوباره یه جاده جدید پیدا کنم... برم.... با اون چیزایی که دوست دارم...با اون کسی که دوست دارم...
شعر امروز:
با تو از دلم می گویم
دلی که بیحیا جلو چشمانت برهنه میچرخد
و با هر نگاه تو
وسط چشمخانهی پر اشکم
خنده شادی سر میدهد.
آن همه باد و طوفان
اگر آنجاست تا تو را گم کنم
آقای من!
لبخندی بزن تا در افق
همچو خورشید تا همیشه پیدا باشی
میدانی؟
از آنرو نمیخوابم
که با تو هیچ گاه شب نمیآید.
.
.
یکریز به خودم میگویم
تو را خواب دیدهام
و تو هنگام خواب
هی دور من میچرخی
دلتنگ نگاهت میکنم
نگاه بر لبهام میگذاری
و میگویی: عشق من!
صدای تو میپرد توی چشمهام
و حلقه حلقه اشک درونش میگردد.
(ع.معروفی)
پی نوشت: من سعی میکنم تا اخر هفته غر نزنم..اما قول نمیدم!!!!:دی
پی نوشت: پست قبلی مبجث تکراری نبود...دلم میخواست در موردش بیشتر حرف میزدیم... به نظرم اینکه عشق و س. ک. س باید با هم باشند و یکی بدون دیگری یعنی هیچ... یه جوریه... یه جایی اش بدجوری می لنگه!!! |