دل من از آسمون معجزه....

ساعت هنوز هشت نشده... و من در میان همهمه خوش آهنگ گنجشکها و آب و تق تق کفشهایم روی سنگفرشهای این دانشگاه که یک روزش را هم دانشجویش نبوده ام....لبخند میزنم و احساس خوبی سراپایم را در بر می گیرد وقتی یادم می افتد تا چهارساعت بعد دیگر امتحانی نخواهد بود...خوشحالم که برای دکترای داروسازی ثبت نام نمی کنم... خوشحالم که حداقل در این زمینه با خودم کنار آمدم... که اندکی استراحت بد نیست...خوشحالم که امروز می توانم یک لیوان چای بریزم و با خیال راحت در حالیکه کتاب میخوانم بنوشمش...خوشحالم که عصر هنگام می توانم بروم خرید بدون اینکه ته دلم نگران چیزی باشد... به قول امید...انگار کن نذر کرده ایم هر جا امتحانی باشد سرمان را بیندازیم و برویم امتحان بدهیم..

امتحان امروز خوب بود...یهو دیدی و قبول شدم..بدبختی ای دارم من با این شانس!!!

 

داشتم می گفتم... ساعت هنوز هشت نشده و من در هوای خنک صبحگاه بهاری در این دانشگاه که یک روزش را هم دانشجویش نبودم قدم می زنم و فکر میکنم به همه آنچه که قرار است پیش بیاید... امروز وقتی خبر رسید که تنفس اش دیشب قطع شده و از تنفس مصنوعی استفاده می کند... مطمئن بودم که دروغ گفته اند..او دیگر پیش ما نیست... خواسته اند هول نکنیم...میدانستم تا چند دقیقه دیگر پدر زنگ میزند و خبر بد این روزها را می دهد... مرور می کنم همه سیزده به در هایی که با او خندیدیم... همه شوخی های بی بدیل اش ... خطاطی با پوست پرتقالش را که زبانزد عام و خاص بود... و خیلی چیزهای دیگر که گاه لبخندی بر لبم نشانده بود و گاه غم بر چهره... یک لحظه یاد عمه افتادم با دو فرزند که من بعد چه می شود؟؟... بعد دیدم مرگ چقدر نزدیک می شود یکهو...می آید... بر میدارد... می برد...می رود... و تو را می گذارد با کوله باری غم و خاطره... و بعد یکهو مرگ با همه این ترسناکی اش لبخند بر لبم نشاند... با اینهمه سادگی اش... که هیچ کاری به دوست داشتن یا نداشتن تو ندارد... که کاری به خوش آمدن و نیامدن تو ندارد... می برد... و تو می بینی چقدر کار نکرده داشته ای.. چقدر حرف نگفته داشته ای... و فهمیدم باید لحظه به لحظه را زندگی کنی...با مامان که فکر میکردیم...دیدیم به ما بدی نکرده بود... هیچوقت... خوبی اما چرا... و حالا که حالش خوب نیست... حالا که فرشته مرگ می آید  و نگاهی می کند و پشیمان می شود... فکر میکنم که چقدر می شود زندگی کرد... چقدر می شود خوب زندگی کرد... چقدر می شود مهربان بود... دوست داشت... خوب بود...

 

نزدیک امتحان است..روی صندلی مینشینم و زل میزنم به شماره داوطلبی چندین رقمی ام ... و اسمم که بالای این شماره نوشته شده است...ذهنم میرود تا آی سی یو و برمیگردد...سوالها را میخوانم...مینویسم... سخت ...آسان... و باز ذهنم میپرد ای سی یو... باز میگردد... یادم نیست از صبح چند بار پرواز ذهنی داشته ام و تصویرش روی تخت آی سی یو با اکسیژن و احتمالا صدای ضربان قلبش....یکبارش را یادم هست... سر میز صبحانه بود انگار.....یک دقیقه تمام خیره به روبرو در حالیکه لقمه نان و پنیر در دهانم مانده بود... در میان بیمارستان قدم زدم... از زوایای مختلف دیدمش... و بعد یادم آمد باید بجوم...و حالا سر امتحان... یادم می آید که باید جواب بدهم....چند بارش از دستم در رفته...

 

امتحان تمام می شود..حکم پرنده ای را دارم که میخواهد پرواز کند ... دیگر هیچ چیز نیست که دست و پایش را ببندد... اما دل و دماغش را ندارد... دوباره قدم میزنم... روی سنگفرشهای دانشگاهی که یک روزش را هم دانشجویش نبودم... اس ام اس مامان می رسد...حالش بهتر است... لبخند می زنم...  دیگر منتظر هیچ چیز نیستم....