از همه چی التحریر!!!!!

قبل التحریر: تا حالا  باید هزاران ترفند خلاقانه به کار می بردیم جهت بلند کردن مادرجان از پای کامپیوتر حالا دیگر باید به فکر عملیات ژانگولری چیزی باشیم جهت بلند کردن خواهر جان از پای کامپیوتر...پروردگارا این علاقه به وبلاگ نویسی را هم ژنتیکی کردی رفت پی کارش دیگه ؟؟؟!!!!

 

خودالتحریر!!!!!!!!!!!!

 

اتفاقاتی که این روزها می افتد مرا متعجب میکند.... گاهی روزگار خیلی عادی می گذرد و تو می بینی ماهها گذشته و تو هنوز هیچ کاری نکرده ای که برآیند کاری ماه هایت را بیان کند... اما یک وقتهایی... انگار روزگار به خودش می آید که دارد می گذرد و باید از خود ردی بگذارد...خاطره ای...یادبودی... یادگاری.... و آنوقت برای تو رقم می زند... همه روزهایی که تلخ هستند و شیرین... و یادشان با تو می ماند... بعدها که با یادآوری هردو حتی لبخند بزنی...از شیرینی گذر لحظه های تلخی که گذشت و از شیرینی آنهمه یادهای خوش... این روزهایم...انگار سوار بر اسب تیزپای زمان نشسته ام... و به سرعت از کنار اتفاقات می گذرم...اسب تیزپای زمان من از کنار همه وقایع آنچنان به سرعت می گذرد که حتی فرصت مزه مزه کردنش را از من میگیرد... و من اینجا...سوار بر اسب تیزپای زمان با وجود همه این سرعت انگار دل بسته ام به آن روزهای خوشی که قرار است بیاید... گاهی نیامده مضطربم می کند... گاهی نیامده دلم را میلرزاند...اما می فهمم باید اعتماد کنم به همه آنهایی که می دانم دوستم دارند... که به یمن برکت وجودشان به قول آن قدیمی ترها نمیگذارند آب در دلم تکان بخورد...

 

برای تو التحریر!!!!!!!!!!!!!!!!!

تو خوب می دانی که نگاهت که همیشه برق مهربانی با خود دارد را چگونه بر من بتابی که من فراموش کنم هر چه را که نگرانم می کند...تو می دانی چطور نگاهم کنی که بیشتر دوستت داشته باشم... تو می دانی چگونه با نگاهت وجودم را تسخیر کنی چنانکه تنها راه فرارش آغوش خودت باشد و بس

 

آخر التحریر: این روزها که درس نیست چقدر ارامش هست... پروردگارا این درس را تا اطلاع ثانوی از ما دور بدار...الهی آمین

 

پی نوشت: دلمان ماکارونی میخواهد...کیک شکلاتی... بادام...آلبالو خشکه... و یک فنجان قهوه!!! (چه تناسبی!!!)

پی نوشت: گویا از آموزش دانشکده برایمان اخطار آمده که بچه پاشو بیا تسویه حساب...اما من هر چی میگردم این ایمیل را نمی یابم...