کار کردن در محیط هایی مثل جایی که من کار می کنم شدیدا نیاز داره به کسی که:
1- ظاهرا یک گوشش در باشد و یک گوش اش دروازه
2- حافظه خوبی داشته باشد و کلا هیچ چیز از یادش نرود
3- نگران اینکه دل کسی بشکند یا حرمت کسی از بین برود نباشد
4- اصولا از هر کسی که بخواهد ازش سبقت بگیرد به نوعی بیزاری داشته باشد...
5- حرفش را بزند و اصولا سکوت راست کارش نباشد...
و من که کلا هر دو گوشم در می باشد و به کل دروازه که نداریم هیچ..هر چیزی که وارد یک گوشمان می شود تا می آید از آن گوش خارج شود به در بسته خورده و بر میگردد و این رفتنها و این برگشتنها طنینی ایجاد میکند در ارتعاش پرده های سماخ گوشهایمان و آنوقت برایمان به نوعی سرسام می آورد... و از سویی دیگر حافظه امان کلا کار نمی کند... بماند که خیلی از نتایج کاری فراموشمان می شود اما بزرگترین ضرر این عارضه کم حافظگی همانا این است که یادت می رود یک بار سر حرف کسی، پیشنهاد کسی بهت برخورده..اعصابت بهم ریخته..و یا جایی اشتباهی کرده ای و تجربه اش را فراموش کرده ای... از سویی دیگر باید یاد بگیرم اگرچه از نظر تجربه کاری هنوز خیلی کم دارم اما از نظر علمی می توانم پیشتاز باشم و این دست کم نگرفتن خود می تواند خیلی کارساز باشد... و سبقت بگیرم هر چند این سبقت گرفتن به مذاق کسی خوش نیاید... و باید یاد بگیرم...سکوتی که در برابر خیلی چیزها یاد گرفته ام در محیط کار به کارم نمی اید...حداقل یک جاهایی به کارم نمی آید... سکوت کردن خیلی وقتها درد را دو چندان می کند...میدان را برای تاخت و تاز خیلی ها بازتر... حرف زدن به وقتش را باید آموخت...
پی نوشت: گاهی محیط کاری ام به شدت عصبی ام می کنه... از طرفی علاقه ای به کارم ندارم که هولم بده برای پیشرفت کردن... و درد بیشتر می شود وقتی می بینی کسی که ساده ترین چیزها را نمی داند به خودش اجازه می دهد جلوی تو قد علم کند و حرفهایی بزند که تو را بهم بریزد و تو سکوت کنی چون بلد نیستی مثل خودش حرف بزنی...
پی نوشت: در بحبوحه این اعصاب خرد شدن ها... وقتی فکر میکنم به ول کردن این کار... نیرویی جلویم می ایستد که "واقعا نمیتوانی ادامه بدهی؟؟"...آنوقت حتی در چشم آن موجود خیالی هم نمی توانم نگاه کنم...این احساس کمال گرایی...اینجا هم دست از سر من بر نمی دارد... من دارم راه را اشتباه می روم؟؟
پی نوشت: به نظرم تجربه کاری خیلی ارزشمنده..درست وقتی حرفی می زنی یا کاری میکنی و بعد می فهمی بهتر بود دست نگه می داشتی می فهمی ارزش این تجربه را... بخصوص در محیطی که از لحاظ فکری و شخصیتی هیچ امنیتی نداری...
|