1- آدمها خودشان برای خودشان حق قائل می شوند..خودشان محدوده ارتباطاتشان تعیین می کنند و برای دیگران حد و مرز تعریف می کنند... وقتی خود حد و مرزهای ات را نادیده بگیری...یا بهر دلیلی درها را باز بگذاری برای ورود...نتیجه اش می شود آنچیزی که بعدها در کمال خودگول زنکی اسمش را می گذاری "رو در بایستی"...
به شخصه اگر با چیزی مخالفتی نمی کنم... دو حالت داشته است... یک اینکه حقیقتا رویم نمی شده آن چیزی را بخواهم که میخواهم... و همیشه خواسته ام خودم و خواسته هایم را سرکوب کنم...و یا اینکه ناراحت کردن دیگران یا برانگیختن قضاوتشان علیه خودم مانع از ابراز خواسته هایم شده است... و این در حالیکه است که اگر خواسته ام را بیان کنم و برای خواستنش قاطعانه و بی توجه به انچه دیگران می خواهند قدم بردارم علیرغم اینکه نام خودخواهی بر آن می گذارم اما به نوعی احساس رضایت می کنم... و در اعماق وجودم لبخندی می بینم از اینکه خواسته ام چیزی را و دارمش... و این حتی در کلامی که از زبانم جاری می شود هویداست..وقتی می بینم کسی به راحتی بی توجه به اینکه حرفش می تواند دلگیرم کند میگویدش... خب آدم تا کجایش که آتش نمی گیرد... و توجیه زخم زبانهایم می شود دقیقا اینکه آینه رفتار دیگری بوده ام و این بدتر اذیتم می کند....خب... من دارم خیلی خودم را فرشته وش نشان می دهم...ولی حقیقت این است که گاهی از اینهمه بی توجهی به خودم کلافه می شوم!!
2- حرفی ندارم برای نوشتن... یا مثل خیلی وقتها حرفهایی هست برای ننوشتن... درست اش همین است...حرف بسیار است مجالی نیست... فقط می دانم شدیدا نیازمندم به یک مسافرت... اینکه یک گوشه بنشینم و به هیچ چیز هم فکر نکنم... خیلی خسته ام... از نظر فکری خیلی خسته ام...و این خستگی در خوابهای شبانه ام هویداست... این دو روز اخیر... قدری آرام تر شده ام... و بازهم در خوابهای عمیق چند دقیقه ای که به کل مردن را در آن تجربه می کنم... می بینم...اینکه در عرض 5 دقیقه طوری به خواب بروی که انگار مرده بودی... به گمانم حاکی از ذهنی است که تازه مجال استراحت یافته است...
3- تا سه چهار روز آینده جواب اولیه دکترای دانشگاه خودمان می آید... اگر قبول بشوم...اگر قبول بشوم...جدا نمیدانم باید خوشجال بشوم یا ناراحت... واقعا نمی دانم...ولی از همین تریبون آزاد اعلام می کنم که شیرینی اتان محفوظ است..قول میدهم به جان خودم...:دی
4- این یکی را بگذار بنویسم برای تو... به رسم همه این پستهای اخیر... باید یک جایی مختص تو باشد در میان پستهایم- بماند که جای بزرگتر و امن تری را از قبل از آن خودت کرده ای- در میان همه این مشغله های فکری و کاری که می دانی اشان...حضور تو... و تلاشت برای کمک به کم کردن نگرانی هایم...ولو به قیمت تحمل نگرانی هایت به تنهایی ارزشمند است و قابل تقدیر... و بدان که می دانم دوستم داری... و بدان که دوستت دارم!
پی نوشت: عجب روزهایی را می گذرانم..عجب روزهای پر خستگی دلچسبی است اما.. کاملا حس می کنم که مسوولیت یعنی چه...
پی نوشت: لطفا یک نفر به من بگوید چگونه می توان آشپزی کرد... این مساله آشپزی بلد نبودن من و بی علاقگی ام به اشپزی دیگه داره کم کم حیثیتی می شه :دی
|