مگه آتیش اسکندر حریف بودن ما بود؟!!

خواب عجیبی دیدم دیشب...

خواب دیدم در تهرانیم...مثل همیشه...هوا گرم...مثل الان... سرمان را بلند می کنیم...رو به آسمان... مردی می بینم با لباسی سفید و عجیب... سقوط میکند..مستقیم به سمت زمین... از ترس و وحشت زبانم بند امده بود...فقط به تو نشانش دادم... و دعا می کردم چتر نجات داشته باشد... نزدیک تر که می شود... دلم می ریزد... که چترش باز می شود..هنوز خنده ای که بر لبم آمد را حس نکرده ام که مردی دیگر..دورتر...اما اینبار چتر آن یکی باز نمی شود... می افتد...می میرد... و از افق...هواپیماهایی پدیدار می شوند... در اولین لحظات خیال برمان می دارد جشنی در راه است...هواپیماها با چنان نظمی کنار هم در آسمان حرکت می کنند و رد سفیدی از خود بر جای میگذارند که انگار مراسم با شکوه را جشن می گیرند...اما وقتی بمبی کنارمان فرود آمد...یادم می آید حمله نظامی است... و چه وحشتی...چه آتشی...

خواب بدی بود... تلخ بود...

 

حالا فکر می کنم... حمله هوایی می تواند همین روزها..نه خیلی دور پیش بیاید... می توانند بیایند خاکمان را با خاک یکسان کنند... نیروگاه هایمان را ویران کنند...خانه هایمان را...خانواده هایمان را... جنگ که بشود... من و تو می مانیم... انکه نباید می رود... آنکه نباید میجنگد...آنکه نباید به قدرت می رسد... و بعد معلوم نیست آیا من و تو همچنان مانده ایم ...امن و بی دغدغه؟؟!!

میدانم برای داشتن باید از دست داد...برای خواستن هم باید تلاش کرد... اما اگر جنگ شود... من تاوان چه چیز را پس خواهم داد؟؟؟!!

 

پی نوشت: من از جنگ می ترسم...خیلی هم میترسم...