تو تنها تکیه گاهی...برای خستگیهام

هر چه بیشتر با تو باشم...کنار تو... وقت نبودنت دلتنگ تر می شوم و گیج تر... مثل گمشده ای که راه را گم کرده باشد... یا مثل کودکی که دستش از امنیتی بزرگ کوتاه باشد به خودم می پیچم... بهانه ات را می گیرد دلم... بهانه ات را می گیرد دستم وقتی نیستی... هر قدر بیشتر در کنار تو باشم...بیشتر میفهمم که بودنت این روزها یعنی معنای زندگی... هر قدر بیشتر به همیشه با تو بودن نزدیک می شوم... دلم از خوشی  میرقصد ... می چرخد ... و سرش گیج می رود و دلش می خواهد بیفتد بین دستهای تو که امن ترین جای دنیاست و جایگاه گرم ترین مهربانی های دنیا... صبوری.... به تمام معنا صبوری و این صبوری و مردانگی تو مرا به وجد می آورد... غرور سراپایم را میگیرد که تو را دارم... که تو را دوست دارم... که تو دوستم داری... و این خود یعنی همه لذت دنیا...وقتی همه لحظه های زندگی ام پر میشود از زمزمه "دوستت دارم"... حتی اگر نباشی که بشنوی...

 

پی نوشت: تو میدونی چی میگم..تو گوش می دی به حرفام