میدویم...پا برهنه ایم اما :دی

این روزها دلهره عچیبی با من است..دلهره تجربه ناشناخته ها... دلهره قدم گذاشتن در راهی که تا به حال تنها جاده اش را از دور دست می دیدم و اینک به اولش رسیده ام... فکر نمی کردم آغاز یک زندگی مشترک تا این اندازه به انسان نزدیک باشد...که کسی میشود تنها هدف زندگی تو... که تو با اطمینان دستش را در دست میگیری... در اغوشش می مانی.. و می دانی باید باشی در لحظه لحظه زندگی کنار او... و با او...

این روزها نزدیکتر میشوم به عملی کردن آنچه که تا بحال در حد یک حرف یا شعار بوده است... به عینیتی که حالا باید نشانش بدهی... و به خودت حداقل ثابت کنی که چقدر پایبند اخلاقیاتی هستی که تا امروز حرفش را می زدی و ژستش را میگرفتی...

این روزها دلم هری می ریزد... حس  غریبی مرا به جلو می راند ... تعهد داشتن... و متعهد ماندن... حرف کمی نیست... حداقل برای کسی که همیشه باید آماده پاسخگویی به خودش باشد ... کار کمی نیست... فکر میکنم چقدر باید از خودگذشتگی را تمرین کنم... و چقدر دیگر باید محکم باشد... و چقدر باید بایستم تا خم نشوم... و چقدر....

مهم این است که هر روز که می گذرد مطمئن تر از انتخاب خویش... سر بلند تر گام بر میدارم... و این انتخاب لبخند بر لبم می نشاند...هر روز عمیق تر... پرصلابت تر... عزیز تر...

 

پی نوشت: محتاج دعاییم....

 

پی نوشت: دو سه هفته اخیر... به گمانم کل تهران را گشته ایم...از بازار بزرگ بگیر...تا تجریش...از میرداماد تا حسن آباد... از میدان قزوین تا زعفرانیه.... تنها برای خرید چند قلم ضروریات ازدواج و لباس و حلقه و  سفارشات و تدارک مراسم...و هنوز هر دوتامون کفشامونو نخریدیم...:دی

 

پی نوشت: در این گرمای طاقت فرسا... بدو بدو کردن و خرید کردن..در کنار باقی کارهایی که هر دو داریم... سخته..اما شیریینه... شیرینه...شیرینه