به دنبال واژه نابی می گشتم برای اندیشیدن. برای نوشتن. نمی خواهم به تصور اینکه تمام کلمات عالم تمام شده اند باز هم از عشق بگویم و از سکوت و از غم و هزاران واژه دیگر.
هیچکس حرف تازه ای برای گفتن ندارد. موضوع و عنوان تکراری است. آنچه نوشته ها را از هم متمایز میکند. آنچه فروغ را فروغ، سهراب را سهراب و حافظ را حافظ میکند اندیشه است. تفاوت در نحوه توصیف یک واژه که از تفکر نشات میگیرد. شاید به دنبال واژه گشتن کار بیهوده ای باشد. می توان شاعر شد و یا نویسنده. فقط باید عمیق ببینی و حس کنی و هرچه عمیقتر حس کنی، شاعر تر میشوی، بزرگتر میشوی.
میخواهم تصور کنم همه انسانها شاعرند. شاعر نه به آن معنا که شعری می سرایند موزون و یا متنی می نویسند زیبا. شاعر از دیدگاه من کسی است که متفاوت از انسان دیگر می اندیشد. و بسیارند مردمانی که هیچگاه مثل هم فکر نمیکنند.
عجب دنیای غریبی است دنیای واژه ها! هزاران هزار توصیف از هزاران هزارن اندیشه در مورد تنها یک واژه!
... و اینجاست که اگر میخواهی شاعر شوی، واژه شو. بگذار هزاران هزار اندیشه هزاران هزار توصیف از تو بیافریند اما خودت شاعر وجود خودت باش. مهمتر از همه این است که خودت توانایی توصیف وجودت را داشته باشی. وقتی از پنجره روحت به خودت نگریستی. وقتی از دیوارها و باغچه های درونت خواندی، آنگاه که تفکرت با روحت یکی شد و تو همنوا با آنان گشتی بدان شاعر شده ای. تو شاعر شعر درونت شده ای. اما وظیفه من و تو تنها در شعر گفتن خلاصه نمی شود. شعر درونت را که گفتی مگذار زمزمه اش عادت روزمرگی ات شود. تلاش کن هر روز شعری نو بسرایی و شعر امروزت بهتر از شعر دیروزت باشد.آنگاه شاعری میشوی ماندگار. بگذار شعر درونت بعد از زندگی ات همچنان جاری باشد. راستی دنیای پر از شاعر، پر از شعر درون چه دنیای زیبایی بود!
بهمن 82
یادم میاد پارسال همین موقعها بود که از دانشگاه یه راست رفتم امامزاده صالح. راستش رو بخواین اولین بار بود اونجا میرفتم. دلم قدر یه دنیا گرفته بود. دست خودم نبود بخدا. اشک دست از سرم بر نمیداشت. یادمه چشمهام رو بسته بودم. گریه میکردم. کتاب دعا هم باز بود و مثل همیشه دعای توسل.
چشم که باز کردم دیدم یه شکلات لای کتاب دعامه... یه حالی شدم. اصلا نفهمیدم کی اینکار رو کرده بود. اما وقتی دیدمش خیلی آروم شدم. همونجا بود که پارچه سبز دستم رو باز کردم و گره زدم به ضریح. ازش خواستم تو تصمیمی که دارم میگیرم تنهام نذاره... و قبول کرد. اگرچه خیلی سخت بود برام اما حالا می بینم خدا بیخود و بیجهت کاری رو نمیکنه... حتی وقتی تردید و دودلی میاد سراغت. شک نکن که خواست خودش بوده.
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو برما کردی
تو بمان و دگران وای به حال دگران |