برای بار اول و دوم خوب بود...همه چیز آرام بود و بر وفق مراد... هنوز انگار همه چیز در یک سطح باقی مانده بود... تو همان بودی که می شناختم... اطرافیان همه همان بودند...خانه همان خانه... برای بار سوم... حالا نفس هایم تند تر شده بود...به گمانم تو می شنیدی اش... تو که نزدیک تر از همه بودی به من و قرار بود نزدیک تر هم بشوی... صدای قلبم را خودم می شنیدم...گرومب گرومب... خانه را نمی دیدم... آینه و شمعدان را هم... آیه های قرآن را نمی خواندم...فقط رد می شدم... نفس های عمیق تری می کشیدم برای آرامتر شدن... زمان تند می گذشت...خیلی تند و پر هیجان... تو دیگر همان نبودی... تو دیگر کس دیگری بودی... صدایی نبود...جز صدایی که منتظر بودم تمام شود... تا من بگویم...
"بله" را که می گویی... قلبت آرام می گیرد... نفس هایت آرامتر می شود... تو دیگر می شوی همسر...می شوی همراه...می شوی همسفر... نگاهت می کنم...دلم هری میریزد... باید با تو باشم...تا آخر...تا انتها... چرا دروغ بگویم...ترسیدم... یک لحظه ترسیدم... از خودم...از اینکه حالا دیگر قدم در راهی گذاشته ام که پر است از ناشناخته ها... حالا باید جنبه هایی از وجودم را کشف کنم که تا بحال نمی شناختم... حالا باید توانایی هایی را تقویت کنم که تا بحال ندیدمشان... و تو حالا همه زندگی منی... بزرگترین هدف زندگی من... که با تو قرار است بسازم آنچه را که مفهوم خوشبختی است..معنای خوشبختی...
کنارم بمان... کنارت خواهم ماند... تا همیشه...
|