تو از سراشیبی کدام قله، کدام اوج آمدی
زبان باران را از کدام جوی حقیر دزدیدی
تا کلامت توانست جالیزهای خشک تمنا را بارور سازد؟
نطفه تو از همخوابگی کدام مرداب با خورشید بسته شد
که ضیافت دستهای تو ،
ایثار را مسخره کرد و معراج را به حقارت کشید؟
تو از اصالت کدام روستا می آیی که ،
بوی نان تازه را با زن روستایی اشتباه میگیری؟
در رگهای آّبی تن تو
خون کدامین نسل جاریست
که گه فرهاد گونه عاشقی و گه چنگیز وارانه می کشی؟
نمیدانم. سوالم را کسی پاسخ نمی گوید:
تو ابلیسی یا قدیس؟
**************************************
من از سرزمین عتیق درد
از خاکستر سرد اجاقی
برای تو سوغات می آورم
که باقیمانده های عشق دروغینت است...
مامان
هر وقت دلگیر میشم نا خود آگاه این دو تا شعر مامان تو ذهنم می جوشن...حالا چرا ، نمیدونم!! اصلا نمیدونم چرا دلگیرم... اتفاقاتی که این مدت دور و برم می افته اینقدر جدید نیستن که شوک زده باشم از برخورد باهاشون ...
تنها دلگیرم میکنن... دلگیر از اینکه چرا هیچوقت نمی تونم راه حلی براشون پیدا کنم... انگار عادت کردم به سازش... انگار جزیی از زندگی من شده باشن و هر از گاهی خودی نشون میدن تا مبادا یادم بره که اینقدر ها هم نمیشه بی مشکل بود... که یادم نره خدایی اون بالا بالا ها هست که اگه هزار تا نعمت بهت بده یه جایی کارت رو لنگ میذاره تا امتحانت کنه....
بعد از سفر چرخشی ام
سفر ساختمان دور سرم دیدن داشت
و همین شد که به سر گشتگی عادت کردم...
مامان جونم هم عجب شعرایی میگفته ها... امروز وقتی دیدم شعرهاش از زبونم نمی افته رفتم و گشتم و پیدا کردم... دفترچه قهوه ای رنگ اشعارش ... زمانی که همسن من بوده و شاید هم کوچیکتر...
تو این یه هفته که گذشت... اتفاقات ریز دور و برم آنچنان گیج و منگم کرده که انگار بزرگترین مشکل دنیا رو کوفتن تو سرم... نه، خیال نکنید از پا در اومدم... اینا که خیلی ریزند... فقط از لحاظ ذهنی خسته ام کردن.... از دوستیها گرفته که نمیدونم آیا هنوز هم به قول مشیری شاخه ترد و ظریفی داره؟؟؟ تا ... تا تو... تو که یه دیوار دور خودت کشیدی... شاید هم من مسبب دیوار کشیهای بینمون باشم... باور کن من نمیخوام خواهر بدی باشم... باید به سادگی خودم بخندم.... ها ها ها ها !!!!! گریه هم .... نه. همون بخندم بهتره....
اینجا... همین وبلاگ از روی سادگی من ٬ عین یه ایستگاه می مونه که میتونی برای یه لحظه هم که شده کوله بار سنگین خستگیهات رو زمین بذاری و نفسی تازه کنی... حالا آماده که دوباره کوله بارم رو ببرم...
تا یادم نرفته....حتما حتما حتما این داستان رو بخونید. از وبلاگ مژگان بانو
من عددی نبودم آن میان
نمیدونم از عاشورا چه تصویری تو ذهنتون هست ، من وقتی این رو خوندم تصویری زیبا اما بسیار بسیار غمگینی از عاشورا تو ذهنم نقش بست که .... بخونیدش... حتما بخونید...
|