موندم چه جوری... چه جوری بهش بفهمونم که نباید اینقدر مطمئن حرف بزنه... ایکاش بدونه تمام حرفایی رو که الان داره از زبون ایشون میشنوه یه روزی من از زبون کسی شنیدم که به مردونگی اش ایمان کامل داشتم....
کاش بدونه من هم یه زمانی مثل اون از کسی حرف میزدم که ایمان داشتم میتونه رو پای خودش بایسته... ایکاش بدونه من هم زمانی سنگ کسی رو به سینه میزدم که مطمئن بودم بزرگترین مشکلات رو تحمل میکنه بدون اینکه لحظه ای احساس خستگی کنه... ایکاش بدونه یه روزی من هم از کسی حرف میزدم که طرز فکر واندیشه اش برام راهنما بود و الگو... کسی که حادثه ساز دنیای من بود... ایکاش بدونه من هم یه زمانی خیلی چیزا رو پذیرفتم تنها و تنها به خاطر اینکه فکر کردم میشه رو مردونگی اش حساب کرد... ایکاش بدونه من هم مثل الان اون لحظه ای تردید نکردم... مطمئن و محکم... وایکاش بدونه چقدر راحت ممکنه قصر بزرگ باورهای آدم یک شبه فرو بریزه... و این زمانی رخ میده که بفهمه چه باورهای پوچی داشته... وای خدای من! نمیتونم بی تفاوت باشم... چطور آدم میتونه نسبت به خواهرش و سرنوشتت بی تفاوت باشه...
ای وای! درست باید بعد از یکسال همون اتفاقات با همون کیفیت و شرایط برای خواهرم پیش بیاد. چرا باید اینقدر زود تاریخ تکرار بشه... چرا نسیم نمیخواد از من و تجربه های من درس بگیره...من میدونم پسر خوبیه... اما بخدا خوب بودن کافی نیست... من یکی این رو خیلی خوب حس میکنم... ایکاش میتونستی بفهمی که من چقدر به تو و سرنوشتت علاقمندم و ایکاش بدونی که تو فرصتهای خیلی خیلی بهتری داری... کاش بدونی اگه دارم مخالفت میکنم واسه این نیست که کوچیکتر از منی... چرا فکر میکنی دوست ندارم تا من ازدواج نکردم ازدواج کنی... تو که میدونی نه پایبند سنتهای پوچ اینچنینی هستم و نه اینکه تمایلی به ازدواج دارم... پس چرا فکر میکنی دلیل مخالفتم اینه... من اگه مخالفم برای اینه که اتفاقات اینچنینی باعث شد یکسال تمام بار یک خاطره تلخ رو به دوش بکشم... نمیخوام تو هم خاطراتت با تلخی همراه بشه... من همه راههایی که تو رفتی رو رفتم... از کوچکترین مسائل دور و برت گرفته تا ... من همه رو تجربه کردم اما هیچوقت مانع نشدم... چون معتقد بودم و هستم یه دختر یه سن تو باید اینا رو تجربه کنه... تو باید این راهها رو میرفتی تا به نتیجه ای که من رسیدم برسی... اما حالا... نه نمیتونم یه گوشه ای بشینم و تنها شاهد رفتنت توی راهی باشم که از نتیجه و مقصدش آگاهم... کاش میدونستی بهای بعضی تجربه ها خیلی گزافه... باید کسانی رو که راه رو رفتن سرمشق قرار داد... ایکاش بتونم کاری کنم...
مرا پیدا کن
من گم شده ام
رد پای من هنوز
بر بیابان خشک زندگی باقی است
بسه دیگه زیادی این مدت از مصیبت و غصه گفتم... کاری که ازش بیزارم...
دیروز اومدیم بریم سینما... بعد از قرنی... حاضر شدیم و ماشین رو برداشتیم و تا نزدیکای سینما هم رفتیم و ... یهو دیدیم مامان جان امر فرمودند برگردیم... ای بابا... واسه چی آخه؟؟ مامان جان تازه یادشون اومده بود که بهتره تو این مدت جاهای شلوغ نریم... میگفت با انفجارهای چند روز اخیر از کجا معلوم حادثه سینما رکس آبادان تکرار نشه... انتخابات تموم که بشه میریم سینما... حالا هی من و خواهر کوچیکه مغزامون رو کار انداختیم که یه جوری برنگردیم نشد که نشد ... می بینید تو رو خدا.... یکی دیگه میخواد رییس جمهور بشه... یه جا دیگه بمب میذارن... یکی دیگه بمب میذاره... یکی دیگه میمیره... اونوقت ما نباید بریم سینما ( چه ربطی داشت اصلا؟؟!!) |