گاهی با خودم میگفتم این کامنت دونی به چه درد میخوره؟؟؟ اما دیروز و امروز به نتیجه عکسش رسیدم و از خودم یه کم خجالت کشیدم... میدونید، تو این دنیای مجازی یه عالمه دوست مجازی پیدا میکنی... دوستانی که تا حالا ندیدی اشون... حتی با بعضیهاشون هم کلام هم نشدی... دوستانی تنها راه شناخت تو از اونا وبلاگهاشونه... دوستانی که علیرغم مجازی بودنشون از هزارتا دوست حقیقی ملموسترند... از هزارتا دوست صمیمی صمیمی ترند... دوستانی که وقتی از مشکلت مینویسی انگار مشکل خودشونه... فکر میکنن ونظر میدن. واسه چی کامنت دونی رو بردارم وقتی محمد عزیز به من میگه به خواهرم چی بگم و چطوری به مشکلش نگاه کنم... واسه چی کامنت دونی رو بردارم وقتی گل مریمم و حاج چغندر عزیز به من یادآوری میکنن که قرار نیست سرنوشت همه یکسان باشه و همه وقایع به یه جا ختم بشه... چرا کامنت دونی رو بردارم وقتی امیر گل با وجود سن نه چندان زیادش به عنوان یه راهنما برای من عمل میکنه؟؟ واسه چی اجازه کامنت گذاشتن ندم وقتی سارا گلم و مرد قبیله عزیز منو تنها نمیذارن... اینا رو دارم واقعا جدی میگم... من بعد از خوندن نظرات شما تو پست قبلی دیدم عوض شد... نسبت به نسیم و آینده اش... خیلی فکر کردم. قرار نیست ماجرای نسیم هم مثل ماجرای من بشه کما اینکه من خودم هم خیلی مقصر بودم و حداقل کاری که میتونم بکنم اینه که نذارم نسیم هم اشتباهات من رو تکرار بکنه... چه اشکالی داره اگه نسیم یه قدم بزرگ برداره... حتی اگه احتمال بدم درست داره پا جای پای من میذاره اجازه بدم بره... شاید قدمهای اون محکمتر از گامهای من باشه... خلاصه که از همه شما ممنونم... من فقط برای خواهر کوچیک و عزیزم میشم یه راهنما... اما راهنمایی که حرفهای محمد عزیز رو از یاد نمیبره... تا همیشه همیشه یادم نمیره که : " یقین زاده تردید است"... واقعا ممنونم!!
راستش نه حوصله دارم از انتخابات بنویسم نه میخوام این کار رو بکنم... به دو دلیل... یکی اینکه همه شما قطعا فردا و پس فردا تو خیلی از وبلاگها در اینمورد خواهید خوند... و دوم اینکه من نه از سیاست سر در میارم نه دلم میخواد سر در بیارم چون اصولا در این مرز و بوم سری در سرها در آوردن همانا و ... شدن هم همانا.(ای وای داره سیاسی میشه!!)... در واقع من از سیاست همونقدر میدونم که از فضانوردی.
دلم واسه داداش کوچیکه و خواهر کوچیکه تنگ شده... نامردا دو تایی گذاشتن رفتن مسافرت... من موندم یکی یه دونه خونه... کم لوس بودم... دلم تنگ شده واسه اشون خوب.
بد جوری زدم تو حال یه بنده خدایی. خودم هم موندم چطوری تونستم اینقدر رک و پوست کنده بهش بگم خیلی سریشه... حالا که فکرشو میکنم میبینم اگه یکی به من این حرفو زده بود از خجالت و البته از ناراحتی یه هفته مریض بودم... حالا ببینید اون یه نفر اگه یه آدم مخصوص هم باشه... ای وای ... بیچاره... حالا فرصت شد یه جوری از دلش در میارم. راستش نمیخواستم بگم اما بس که حرفاش یه بوهایی میده... میترسم مبادا یه روزی اون جمله معروف : "" من .... دارم " رو به زبون بیاره. من واقعا حوصله شنیدن این حرفا رو ندارم... اونهم از ایشون. از ترس شنیدن این یه جمله است که مجبورم زودتر از سرم بازش کنم... نمیخوام کوچکترین فرصتی واسه اینکار داشته باشه. واسه خودش هم بهتره. |