لحظه ها خاطره اند ، زندگی شوق تمنای همین خاطره هاست
جشن فارغ التحصیلی دوستان هم به خوبی و خوشی گذشت هر چند انتظار بیشتر از اینا از دوستان سال پایینی میرفت اما رویهم رفته خوب بود... فقط مجری برنامه حسابی متنهای من رو دستکاری کرده بود و واسه خودش جمله سازی هایی کرده بودجانانه. مثلا من یه جا گفته بودم:
و ما زاده شدیم در سکوتی بلندتر از فریاد...
من نمیدونم این جمله چه ایرادی داره که باید بشه:
و ما زاده شدیم در شوکتی بلندتر از فریاد...
به نظر شما ایراد متن من کجا بود و معنای جمله جدید چیه؟؟؟
اول فکر کردم نتونسته خط من رو بخونه رفتم که بهش بگم یه بار متنها رو پیش من بخونه...هنوز حرفم تموم نشده بود گفت:
نه نرگس جون!!!! ما خودمون متنت رو عوض کردیم!!
البته هیچ شکی در این نیست که اونا با توجه به ذوق و سلیقه خودشون عمل کردن و کاری ندارم جملاتی که به کار برده شد با معنا بوده یا نه...من نه ادعای نویسندگی دارم و نه اصلا نویسنده ام ...اما دوست ندارم همون نیمچه متنی که مینویسم دست کاری بشه.ترجیح میدم خونده نشه اما به شعور من بعنوان یه نفر که کلی به مخش فشار آورده و نوشته اینطوری توهین بشه...خلاصه که من دیگه هیچی نگفتم و تا آخر مراسم شاهد فروپاشی جمله های متنم بودم...
تو تمام مدت دوستی هامون من و آزی سعی کردیم هیچوقت کوتاهی نکنیم و همیشه هر کمکی از دستمون برمیاد انجام بدیم...اما از بس نامروتی دیده بودیم تصمیم گرفتیم حداقل یه کم بیشتر به خودمون فکر کنیم... با وجود همه اینا تو این مراسم فکر کردم شاید نوشتن متنهاشون یه کمکی بهشون بکنه...این کار رو کردم اینا کارهای خیلی کوچیکی هستن اما گاهی همین کارهای کوچیکی که به چشم نمیان خیلی آدم رو اذیت میکنه...جالب اینجاست که با تموم قول و قرارهایی که با خودمون گذاشته بودیم دیدیم آخر جشن من و آزی که با ماشین شاهین تا پایین دانشگاه اومده بودیم تا بعد بریم خونه در حال جابجا کردن لباسهای فارغ التحصیلی بچه به اتاق مخصوصش هستیم...وقتی قیافه خودمون رو تو شرایطی که یه عالمه کاور لباس بهمون آویزون بود دیدیم و وقتی بچه هایی که جشن مال اونا بود با سبدهای گل لبخند زنان ازمون خداحافظی کردن و با مامان و باباهاشون رفتن ، هردومون زدیم زیر خنده و گفتم: دیدی بازهم خر حمالی آخرش افتاد به من و تو!! و بازهم به حماقت خودمون خندیدیم....
تازه موقع پذیرایی هم ما مشغول عکس گرفتن از بچه ها بودیم که با خانواده هاشون میخواستن عکس داشته باشن و جز یه شیرینی و یه لیوان آب نصفه هیچی بهمون نرسید... 
ولی خوب علیرغم همه اینا تنها به خاطر حضور چند تا دوست گل مثل ترانه و زینب و شاهین همه اینا رو نادیده گرفتیم و سعی کردیم خیلی بیشتر بهمون خوش بگذره... کلا خوش گذشت...همه این اتفاقات هم بساط خنده ای شد واسه من و آزی....
آقای طرف هم خدا رو شکر نیومد...با اینکه گفته بود میاد... بهرحال اتفاقی از این قسم برام نیفتاد...
امروز اتفاقی افتاد که اشک تو چشمام جمع شد و داد زدم: خدایا واسه همینه که اینقدر دوستت دارم....
واقعا بهتر از این نمیشد جوابم رو بده...کمتر از 5 دقیقه آنچنان شرایط رو برای من جفت و جور کرد که خودم هم باورم نمیشد... واسه همینه که من عاشقشم دیگه... |