گاهی آدم تو زندگی یه دروغهایی میگه که خیلی دروغ بودنش رو حس نمیکنه، شاید چون از روی عادت گفته میشه اما گاهی پیش میاد که آدم تصمیم میگیره دروغ بگه...که شاید یکی مثل من بعدش یه کم وجدان درد میگیره و تصمیم میگیره راستش رو یه جوری بگه...دیروز عین دختر بچه های لوس یه دروغی گفتم که خودم هم خیلی بعدش خندیدم:
رفتم پشت بام خونه که لباس پهن کنم( یه جایی تو پشت بوم خونه داریم واسه اینکار خیال نکنید منظره شهر رو خراب میکنیم با این کار که من خودم خیلی بدم میاد) و لباسهای خشک شده رو جمع کنم... لباسها خیلی سنگین بود و پسر خاله جان که خونه ما بود کمکم کرد لباسها رو ببرم بالا...منم لباسها رو جمع کردم و هرچی گیره لباس بود به تی شرتم وصل میکردم کلی قیافه ام خنده دار شده بود و سر همین مسخره بازیها با پسرخاله جان در حال خندیدن و ورجه وورجه کردن بودم که یهو پام رفت رو شلنگ کولر و از وسط نصف شد و تصور کنید فواره آبی بود که بیرون میجهید و لباسهای خشک شده ای بود که خیس میشد و سر و کله و مو و لباس ما بود که خیس میشد و ما بودیم که از خنده هیچ کاری نمیتونستیم بکنیم... فکرشو بکنید مامان و بابا هم کلی از گرمای هوا کلافه بودن و فکر نمیکنم هیچکدومشون هیچ دلیل موجه و غیر موجه ای رو برای از کار افتادن کولر قبول میکردن...خلاصه به پسرخاله گفتم: صدات در بیاد خودت میدونی یه گوشه می ایستی هر چی گفتم تصدیق میکنی.... شیر اصلی آّب رو بستیم و رفتیم پایین و با آب و تاب به بابا گفتم:
- بابا جون رفتیم بالا دیدیم شلنگ کولر پاره شده واسه اینکه آب زیاد هدر نره شیر آب رو بستیم اما باید درست بشه....
بابا جون هم وسایل مورد نیاز رو برداشت و با پسر خاله رفت بالا و درستش کرد واومد پایین...
حالا تو این مدت من رو تصور کنید که همه اش یاد گفته حضرت علی افتاده بود که باید همیشه تحت هر شرایطی راست بگیم... عین بچه ها وجدان درد هم گرفته بودم... بابا که اومد گفتم:
- بابا! درست درست درست شد؟
- آره درست شد.
- یعنی اگه اینبار پام بخوره به شلنگ دیگه پاره نمیشه؟؟
حالا قیافه بابا جون رو تصور کنید... فکر کنم تو اون لحظه داشته فکر میکرده این عقل کل رو من چه طوری تربیت کردم که باید...؟؟ احتمالا کلی به عقلم شک کرده و این موضوع آخر شب تشدید شد وقتی یه بشقاب رو از ظرفشویی مستقیم به وسط آشپزخونه پرت کردم...کاملا بی دلیل... قضا بلا بوده بی شک!!! راستی طفلی پسرخاله...فقط تایید کرد...
امشب بابا قبل از اینکه بره بخوابه گفت:
- نرگس جان! بی زحمت تا نخوابیدم هر چی میخوای بشکونی بشکون که دیگه من از خواب نپرم!!!!
امروز بیست و نمیدونم چندم تیره!! نمیدونم یکی از ایناست دیگه... امروز بیشتر از ده بار شعر روی دفم رو خوندم:
ای با من و پنهان چو دل
از دل سلامت می کنم
تو کعبه ای هر جا روم
قصد مقامت میکنم
و هر بار تاریخ زیرش رو خوندم:
جمعه بیست و شش تیرماه یکهزار و سیصد و هشتاد و سه
پارسال همین روزا بود که دادم رو دفم این شعر رو نوشتن با این تاریخ که هیچوقت یادم نره اولین باری که اومدی خونه امون کی بوده... نمیدونستم.... ایکاش هیچوقت این کار رو نکرده بودم....حالا من موندم و یه دف و یه سبد گل رز 178 تایی خشک شده...یادته وقتی دیدی من تاریخ اون روز رو میخوام تا همیشه نگه دارم واسه اون روز برام ۱۷۸ تا گل رز آوردی به مناسبت 178 روزی که عاشقم شدی!!!!!!!!!!! یادته اینقدر سنگین بود که وقتی دادی دستم نتونستم تا دم میز ببرمش؟؟حالا 365 روز٬ 178 روز عشق رو خشک کرده....365 روز... |