*بالاخره کوه کتابها و جزوه های من بعد از 6 ماه از زیر تخت و کنار تخت و روی میزم جمع شد. بالاخره مامان جون کلی خوشحال شد از اینکه دیگه اتاق من رو مرتب میبینه!!! اخه میدونین من وقتی درس میخونم دیگه نمی فهمم دور و برم چی میگذره حتی اگه بمب بترکه یا اینکه زلزله بشه. زلزله بهار امسال رو من وقتی فهمیدم که آبها از آسیاب افتاده بود آخه اون بار هم در حال مطالعه بودم…. به قول هیوا که میگه به قول آدمای بی حوصله: بگذریم…

 

از کنکور هیچی نمیگم. نگفتنش بهتر از گفتنشه. میترسم برای توجیه خراب کردن امتحانم کلی بهانه بتراشم و من از این کار خیلی خوشم نمیاد...

مهم اینه که دیگه تموم شد و من میخوام تا آخر 15 روز عید بیکار بیکار باشم. خودم میخوام اینجوری باشه. میخوام یه فرصت به خودم بدم واسه جمع و جور کردن افکارم. فرصتی برای فکر کردن به چیزایی که تو این مدت خودم رو از فکر کردن به اونا محروم کردم...

اصلا ناراحت نیستم که امتحانم رو اونجور که میخواستم ندادم. راستش من زحمتم رو کشیدم. کوتاهی نکردم که حالا حسرت لحظات از دست رفته رو بخورم... حالا که اینجوری شده اسمش رو میذارم تقدیر...

 

**راستی حالا که کنکور تموم شده فکر کنم "حاج آقا چغندر" و "بارکد" کارشون رو دوباره شروع کنن. البته امیدوارم. این دو تا وبلاگ از وبلاگهای مورد علاقه من هستن... یه چیز دیگه. تو مجله چلچراغ این هفته مطلب خیلی زیبایی از وبلاگ " پیر هرات" چاپ شده بود(با ذکر منبع) که خیلی برام جالب بود...

 

***این روزا هم که از گوشه و کنار این میهن عزیز خبرای ناگواری به گوش میرسه که عین یه زلزله دل آدم رو می لرزونه و جون آدم رو مثل آتیش می سوزونه...

انگار تا مردم میان یه چیزی رو فراموش کنن یه موضوع جدید دیگه خودنمایی میکنه. بعد از زلزله بم برف شدید تو رشت و لاهیجان که چقدر تلفات داشت. بعد هم که آتش سوزی مسجد ارگ و حالا هم که زلزله اخیر.... خدا رو شکر...

 

 

 

****نمیدونم باید به این جمله ایمان آورد:

 

عجب بازنده هایی هستیم ما. وقتی از دست میدهیم عاشق میشویم!

 

نمیدونم...