نوشی جوجه هاشو پیدا کرد...فکر کنم وسط اینهمه هیاهو این بهترین خبری بود که میشد شنید... تبریک نوشی

 

پست قبل رو حذف کردم...راستش وقتی این پست رو مینوشتم میدونستم دارم در صندوقچه اسرارم رو باز میکنم...میدونستم حالا که در صندوق رو باز میکنم تا اونایی که خودم میخوام توش رو ببینن نمیتونم مانع از این بشم که هرکسی که رد میشه یه نگاهی توش نندازه... بهرحال دوست داشتم بعضی ها بخونن... بعضی ها بدونن... تو بدونی... تو که میدونم تنها،اینجا رو میخونی...تو که گفتی من رو میفهمی..تو که بهترین راه رو برای همراهی با من پیدا کردی... تو که خوب میدونی درست مثل خود من که وقتی یه نفر به مشکلش و شرایطش آگاهه دلداری دادن کاری است نسبتا بیهوده و شاید آگاه کردن بهترین راه باشه... خواستم  تو بدونی...تویی که از من پرسیدی...پرسیدی آیا با تصمیم خودم کنار اومدم یا نه... و من هنوز جوابی برای سوالت پیدا نکردم... خواستم تو بخونی اش... تو که تو هر جمله از کلامت پاکی مریم واری جاریه... تو که با مهربونی شناختمت...تو که خواستم بدونی حرف تو بود که من رو به فکر فرو برد...ممنونم از تو که آگاهم کردی... ممنون از اونایی که خوندن و ممنون که به شوخی رد کردن... شوخی هم تو عالم درد خودش مرهمیه!!! ممنون از اونایی که خوندن و هیچی نگفتن...سکوتشون هم همراهی بزرگی بود...ممنون از یه نفر...از او که تازه همراه شده با من و یا بهتره بگم من همراه شدم با او و ماجراهاش ... ماجرایی که عمیق حسش میکنم... میخواستم خیلی های دیگه بخونن که نمیدونم خوندن یا نه ... بهرحال بیشتر از این جایز نبود در صندوقچه رو باز بذارم ...ترسیدم از برملا شدن اسرار دیگه ام...

 

ساکت یه گوشه نشست....مدتها بود دفترچه خاطراتش رو ورق نزده بود...مدتها بود چیزی توش ننوشته بود...باخودش فکر میکنه این دفترچه چه گناهی داره که هروقت دلش به اندازه یه کوه میگیره میاد سراغش و سیاهش میکنه... مدادش رو برمیداره  و فکر میکنه این مداد چه حرفا که تا حالا ننوشته ...رو چه کلماتی که سر نخورده...چقدر بارها اسم یکی رو نوشته...

چه زود خیلی خوب تبدیل شد به خیلی بد!

اولین  جمله ای که به ذهنش میرسه همین گفته سیلورشتاینه... ادامه میده:

ای کاش یکی پیدا بشه تکلیف منو با خودم روشن کنه... هیج هم نگه که تنها کسی که میتونه این کار رو بکنه خودمم که اگه میتونستم تا حالا کرده بودم... کاش یکی پیدا بشه بگه من کجای این همه هیاهو ایستادم؟ امروز همه اش تصور میکردم به چی فکر میکنه؟؟ در چه حالیه؟ میدونم که میدونه امروز روزیه که سبد گلش... دف من ... یکساله میشه... و من که اینهمه برای فراموش کردن لحظات و دقایق باهم و بی هم بودنمان تلاش کردم چرا امروز شکست خورده تر از هر لحظه ام؟؟ مرور میکنم...از اول تا به آخر... چرا نمیتونم از اشتباهات خودم چشم پوشی کنم؟ مگه در کنار اشتباهاتم گامهای درستی هم برنداشتم که از بودن اونا احساس آرامش کنم؟ مگه او اشتباه نکرد؟ نه..نه ...نباید بخاطر اشتباهات دیگران اشتباهات خودم رو هم نادیده بگیرم...

چرا هیچ جایگاه مشخصی تو ذهنم نداره؟؟ یک روز تو اوج ذهنم پرسه میزنه و حس میکنم چقدر دوستش دارم و یه روز بی تفاوت تر از همیشه حتی نگاهم رو جلب نمیکنه و یک روز تنفر از پایین ترین سطوح ذهنم به قلبم میرسه...روزهای با هم بودنمان مدتهاست که گذشته ..خیال میکردم به بی تو بودن عادت کرده ام اما هنوز ردپای حضورت در ذهن من نقشی بر جای میگذارد...گاهی عبور میکنی و من در حالیکه در تلاشم برای پاک کردن رد پای حضورت باز می آیی و تا می آیم به بودنت دل ببندم میروی به انتهای ذهنم.آنجا که تنفر میبارد و تا می آیم حس کنم که از تو بیزارم می یابمت که عاشقانه دوستت داشته ام...

من خسته ام از تکرار تلخی ها!!! خسته...

 

همه اینا واقعیته... باید برم پیش یه مشاور.... وای مگه میشه یه نفر از درون خودش بیخبر باشه...بالاخره یه حسی تو انسان یه روزی باید قویتر جلوه کنه و همون حس هم کمکش کنه برای تصمیم گیری اما من خیلی سردرگمم خیلی...