یه موقعی بین فامیل و دوست و آشنا معروف بودم به لجبازی... مامانم میگه از همون بچگی قد (غد) و یه دنده بودم...البته مامان میگه یه دندگی که هیچ فضول هم بودم!!! هنوزم هرچی تو خونه گم میشه من میدونم کجاست... عادت ندارم وقتی چیزی رو که سرجاش نیست و میدونم همه یه روز دنبالش میگردن بذارم سرجاش.فقط یادم می مونه کجا دیدمش...وقتی یکی بهش احتیاج پیدا کرد بعد از اینکه یه خرده گشت بهش نشون میدم...مامانم میگه یه کم هم از همون بچگی شیشه خورده داشتم ...بگذریم اگه میخواستم یه کاری بشه باید میشد... یادمه لجبازی خیلی جاها کمکم کرد...یادم نمیاد چوبشو خورده باشم البته به نظرم یه دندگی هم یه چیزی می مونه عین غرور...عین سکوت...باید کنترلش کنی باید هولش بدی تو راه صحیح اونوقت هیچوقت ضرر نمیکنی اما اگه راه غلطی رو برای استفاده اش پیدا کنی بد جوری سرت میخوره به سنگ...

دیشب یه ساعت نشستم رو تختم و فقط فکر کردم... یادم افتاد که کی هستم..یادم افتاد باید یه کاری انجام بشه...حالا که یه دوستی صفحه 23 رو باز کرده واسه ام که بنویسم چرا روشو زمین بندازم... یادم افتاد که به من میگن نرگس!!!!!(اوهو! چه شخص مهمی واقعا) ...

همه این اتفاقا باید می افتاد تا من یاد بگیرم...خیلی چیزا رو که بلد نبودم...حالا وقتشه از این لجبازی جانانه استفاده کنم...نه که با خودم لج کنم بلکه باید با شرایط لج کرد و حسابی عوضش کرد... یک...دو...سه...بسم الله.

فکر کنم به اندازه کافی به همه ماجرا فکر کرده باشم... هرچی که بوده...هر اشتباهی که کردم...هر اشتباهی که کرده...هر حرفی زده شده تموم شده... باید زندگی کرد.

یادمه همیشه بهم میگفت:

تو یه غرور با نمک داری!!!

و یادمه آخرین بار بهم گفت:

یه روزی این غرور با نمکت رو میشکونم....

تنها چیزی که دلم میخواد ادامه پیدا کنه همینه...دلم میخواد تمام تلاشش رو بکنه تا غرور با نمکم رو بشکونه... چراش رو نمیدونم...دلم میخواد تمام تلاشش رو بکنه...البته دلم نمیخواد شکست بخوره اما پیروز هم نمیشه...

بازم زدم رو دنده بدجنسی...

 

امروز شاید به خاطر تاثیر افکار دیشب بود که یه کمی شادتر از شاد بودم... همینجوری عین خل و چلها شلوغ میکردم...خیلی وقت بود آتیش درست و حسابی نسوزونده بودم...موقع برگشتن از کلاس زبان دیدم همسایه روبرویی  داره در خونه اشون رو رنگ میکنه...یه سوال: شده بیاید تو کوچه اتون و بعد خونه اتون رو گم کنید؟؟

واسه من پیش اومده...وقتی دوسال پیش در خونه امون رنگ شده بود و من از همه جا بیخبر بودم...واقعا گم کردم خونه امونو!!! نخندییییییییییییدددد!!!! داشتم فکر میکردم دختر همسایه روبرو هم حتما امروز خونه اشون رو گم میکنه...

همیشه درهای باز کمد دیواری، درهای نیمه باز کشوها ، نامرتبی میز توالت و نامرتبی اتاقم عصبی ام میکرد اما امروز وقتی دیدم در کمد دیواری و در کشوها به لطف تلاشهای بی وقفه خواهر کوچیکه همچنان بازه و روی میز
آرایشم هم یه حیوانی میزنه و یه حیوان دیگر میرقصه و به یمن حضور داداش کوچیکه کلیه وسایل داداشی وسط اتاق منه....تنها کاری که کردم این بود که یه آهنگ فوق العاده شاد که نمیدونم از کجا اومده بود گذاشتم و یه کیسه برداشتم تمام وسایل داداش کوچیکه رو انداختم توش و از طبقه سوم شوت کردم تو حیاط تا خودش وقتی بیدار شد سه طبقه بره پایین و بیاردشون و تو راه تصمیم بگیره دیگه وسایلش سرجاش باشه و بعد هم نشستم تا خواهر کوچیکه اومد و اخمم رو دید و همه وسایل رو عین روز اول گذاشت سر جاش.... جذبه رو حال کردین؟؟؟

تازه بعدش زنگ زدم سه تا بلیط سینما رزرو کردم که تا یه ساعت دیگه باید برم... با مامانی و خواهر کوچیکه.

مامانی ام امروز واسه ام دعا کرد...همون دعای همیشگی اش: الهی دست به خاکستر بزنی طلا بشه...

اینقدر حال میکنم وقتی مامانم و یا گهگاهی بابام برام دعا میکنن...اعتماد به نفسی میاد سراغم بی سابقه...

 برام دعا کنید... باید موفق بشم...فقط نگاهش رو کم دارم...دعا کنید از نگاهش محرومم نکنه.