امروز رسما شدم دانشجوی کارشناسی ارشد... دانشگاه با خونه امون زیاد فاصله نداره... کل کرایه رفت و برگشتم شده 300 تومان و از همه جالبتر عکس العمل پسر عمه جان بود که امسال تو همین رشته من قبول شده اما دانشگاه آزاد و فقط برای ترم اولش بابت 9 واحد ناقابل 950000 تومان شهریه داده... راه میره میگه کوفتت بشه که همه خرجت همین 300 تومانه...
خوب دیگه ... ما اینیم...ثبت نام کردم. خیلی مرتب و بدون هیچ مشکلی. بخصوص اینکه اونجا راه میرفتی آشنا میدیدی... هرچی دانشجوی کارشناسی ارشد بود هم دانشگاهی سابق بود...خلاصه که کولاکی کردیم امسال ما دو رقمی ها... مدیرگروه دانشکده شیمی دانشگاه سابق بره کلاشو از خوشحالی پرت کنه هوا...عمرا نمیتونه دیگه دانشجوهایی مثل ما گیرش بیاد.
هیچ حس خاصی ندارم. شاید هم واسه اینه که همه ذوق کردنهام تموم شده. اما دلشوره هم ندارم... همه میگن یه ضرب برو تا دکترا...بابا هم که طبق معمول ساز خارج رفتن رو میزنه... اما توی من انگاری داره یه اتفاقاتی می افته...شاید هم یه فعل و انفعال شیمیایی... هرچی هست یه چیزایی داره میشه.
تازه از دست مهمونها خلاص شدیم. خدا بخواد بعد از یه هفته مهمون داری فردا شام میریم خونه عمه جان...وقتی امشب دعوتمون کرد بی رو دربایستی سریع گفتم میایم.. مامان وبابا حتی فرصت نکردن بهم چشم غره برن که آخه به تو چه که تصمیم میگیری!!!
جواب این سوال رو بهم بدید:
نظرتون راجع به اختلاف سنی 13 سال برای ازدواج چیه؟؟؟؟؟!!!!
|