نمی دونم راست میگن بعد از هر خنده ای گریه است یا برعکس بعد ازهر گریه ای خنده است..اما هرچی هست من که دیروز کلی خندیدم امروز ظهر کلی غصه خوردم و حالا دوباره دارم میخندم...عجب ماجرایی داریم ها!!!
دیروز خونه عمه جون اینا بودیم. به جرات میتونم بگم تو دو سه ماه اخیر پیش نیومده بود که اینطوری بخندم. اینقدر که از خنده دل درد بگیرم و نفسم در نیاد....
دختر عمه من یه دختر یکساله داره... سرامیکهای خونه عمه اینا خیلی لیزه...قشنگ میشه روش سر خورد. ما هم دختر یکساله رو نشونده بودیم روی سرامیکها و پاهاش رو میکشیدیم و اونهم سر میخورد و کیف میکرد...بعد من و دختر عموجان تصمیم گرفتیم که روتختی پسرعمه جان رو برداریم و بچه رو بذاریم توش و با اون سرش بدیم. حالا تصور کنید وسط سالن پذیرایی که همه نشستن. همه آقایون دارند بحث حقوقی و شدیدا جدی میکنند. خانوما هم دارن یه بحث جدی دیگه میکنند و ما هم بچه رو نشوندیم تو روتختی و یا تابش میدادیم یا میکشیدیمش رو سرامیکها و صدای غش عش خنده دختر کوچولو تو سالن پر بود... خلاصه که کلی با بچه بازی کردیم و یهو احساس کردیم که سر خوردن رو سرامیکها خیلی مزه میده.... حالا تصور کنید من با 164 سانتیمتر قد رفتم نشستم پیش یه بچه نیم متری و دختر عمو جان من رو میکشه... چشمای بابا رو تصور کنید که داره از چشم غره رفتگی(عجب واژه ای) میاد بیرون...چشمای شوهر دختر عمو که با تعجب به من و زنش نگاه میکنه... و داد و هوار دختر عمه جان که: نرگس خجالت بکش، مثلا ارشد قبول شدی تو...
ولی به جان همه اینقدره مزه داشت این کار که حد نداره...اونوقت دیدیم بچه مزاحمه ...نمیشه راحت سر خورد...بچه رو دادیم بغل باباش و گفتیم: برو پیش بابایی ...بعد هم دو تایی افتادیم به جون رو تختی ونوبتی سرسره بازی کردیم. شانس آوردیم همسایه طبقه پایین عمه جون اینا نبودن وگرنه خیلی احساس بی فرهنگ بودن بهمون دست میداد وقتی ساعت 12 نصف شب چنین بساطی راه انداخته بودیم...آخر شب هم آسانسور بازی امون گرفته بود...هی طبقه چهارم ، طبقه همکف...
خلاصه که....میدونم شرم آوره اما باور کنید هیچی لذت بخش تر ازاین نیست که گاهی کارای بچه گانه بکنی... عین بچه ها بخندی...عین بچه جیغ بکشی و بازی کنی...
و اما امروز...رفتم جلسه دفاع کارشناسی ارشد یکی از دوستان که امسال رتبه یک دکترا همین دانشگاه هم شده. نمره پایان نامه اش رو هم بیست شد... ما هم همه اش براش میخوندیم:
نمره بیست کلاسو نمیخوای
بهترین هوش و حواس و نمیخوای...
فقط .... میخوای( تو جای خالی اسم دوست دخترشو بذارید که باباش رضایت نمیده اینا باهم ازدواج کنن)...
نهار هم رفتیم دیدنیها...اما اونجا اصلا خوش نگذشت چون سردردی گرفتم اساسی و دلشوره ای که میدونستم هروقت اتفاقی قراره بیفته اینطوری میشم...
وقتی اومدم خونه خبر فوت دو نفر از آشنایان بهمون رسید.... و بعد هم خبر بیماری یکی از دوستان که عین خاله هام دوستش دارم. طفلکی مبتلا به سرطان شده...اینقدر روحیه اش رو باخته بود که...
اگه خبر قبولی خواهر کوچیکه رو تو دانشگاه سراسری نشنیده بودم الان قطعا زار میزدم.... خدا رو شکر که خدا خیلی هم دلش نمیخواد غصه بخوریم...
بالاخره این آهنگ رو کشفیدم(جمشید شیبانی)...مدتها بود دنبالش میگشتم...
سیمین بری ، گل پیکری، آری
از ماه و گل زیباتری، آری
همچون پری افسونگری، آری
دیوانه رویت منم چه خواهی دگر از من
سرگشته کویت منم نداری خبر از من
هرشب که مه بر آسمان، گردد عیان دامن کشان
گویم به او راز نهان، که با من چه ها کردی
به جانم جفا کردی
هم جان و هم جانانه ای ،اما
در دلبری افسانه ای، اما
اما زمن بیگانه ای، اما
آزرده ام خواهی چرا تو ای نو گل زیبا
افسرده ام خواهی چرا تو ای آفت دلها
عاشق کشی ،شوخی کشی، آری
شیرین ولی اما دل آزاری
با ما سر جور وجفا داری
میسوزم از هجران تو، نفسی به آه من
دست من و دامان تو ؟چه باشد گناه من؟
دارم ز تو نامهربان ،شوقی به دل شوری بدان
میسوزم از این دل نهان به جانم چه میخواهی
نگاهی به من گاهی
یا رب برس امشب به فریادم
بستان از آن نامهربان دادم
بیداد من برکن زبنیادم
گو ماه من از آسمان دمی چهره بنماید
تا شاهد امید من ز رخ پرده بگشاید |