در دنیا، در زیر این آسمان مگر چه چیزی هست که به نالیدن بیارزد؟؟ در برابر وحشی ترین تازیانه ها سکوت مردانه و غرورانگیز مرد نباید بشکند، سنگین ترین دردها و خشن ترین ضربه های آفرینش تنها میتواند مرا به سکوت وا دارند...
یکی از زیباترین مطالبیه که تا حالا خوندم...
از این مردا کجا میشه پیدا کرد؟؟؟؟شما میدونید؟؟ 
گلو درد بدی دارم...دیروز صبح که بیدار شدم خیلی جدی اش نگرفتم اونهم نامردی نکرد نذاشت شب درست و حسابی بخوابم...از دکتر رفتن که شدیدا بدم میاد...چون از آمپول میترسم...نخند آهاییی!!!!! بعد هم اینکه از قرص و شربت خودن هم خوشم نمیاد یاد پیرزنها می افتم... از آب نمک هم خیلی بدم میاد چون هنوز یاد نگرفتم چطوری قرقره(غرغره) کنم که نپره تو گلوم...هی مامان یه لیوان آب نمک میده دستم...میگه برو تو دستشویی قرقره(غرغره) کن منم میرم دو تا قلپ(غلپ) قرقره(غرغره) میکنم و بقیه اشو خالی میکنم میام..خوب خوشم نمیاد خوب....
قرار شده بشم معلم زبان مدرسه خاله اینا(نه که زبان من خیلی خوبه!! یه کم هم درازه) ... همه اش 8 ساعت در هفته است اما با وجود کلاسهای دانشگاه و کلاس زبانم چهار روز اول هفته ام از ساعت 8 صبح تا 7 شب کاملا پر میشه... چه خوب... من خیلی دوست دارم سرم شلوغ باشه..سه روز آخر هفته هم که آی بیکاری حال میده... این اولین کار منه!!!!!!!
راستی جواب کامنتهاتون رو میخونید یا نه؟؟؟
امروز تولد آقای طرفه...روزا چقدر زود میگذرند...هنوز تولد پارسالش رو فراموش نکردم...چقدر سخت بود... درست 20 روز از بهم خوردن همه چیز میگذشت که تولدش از راه رسید...چقدر گله کرد وقتی براش کادوی جداگانه نگرفتم...چقدر دلش میخواست که کادوی جدایی از من بگیره اما منهم با بقیه براش کادو گرفتم...همون سازدهنی که خیلی دوست داشت... هرچند دلم میخواست اون سازدهنی رو یه روز خودم بهش بدم اما خوب پیشنهاد کردم همه با هم اونو براش بگیریم...پارسال چنین روزی برام خیلی سخت بود اما الان درست تو همین لحظه اصلا ناراحت نیستم... همه چیز تموم میشه...خیلی ساده تر از اون چیزی که فکرش رو میکنی... اینقدر ساده که خودت خنده ات میگیره... فکر نمیکردم یه روزی اینقدر سنگدلانه فراموش کنم همه چیز رو..هرچند فراموش کردن همه چیز یکسال طول کشید و خیلی سخت بود اما الان مدتهاست دیگه با یادش نمیخوابم....
|