دیدی!
دیدی شبی در حرف و حدیث مبهم بی فردا گمت کردم
دیدی در آن دقایق دیر باور پر گریه گمت کردم
دیدی آب آمد و از سر دریا گذشت و تو نیامدی!
(سید علی صالحی)
تابستون هم بالاخره تموم شد...یاد اولین روز تابستون می افتم که وقتی از راه رسید به غم توی چشمام گفتم:
آخر شهریوری هم هست...
بی انصافی نباشه...تابستون امسال تابستون خوبی بود، برخلاف تمام تابستونهای دیگه امسال دور بودم از هرچی هیاهو و دغدغه است و همراه با یه عالمه خبر خوش ... اما چه کنم...تصویری که این تابستون تو ذهن من کاشته اینقدر تلخه که با هیچ عسلی شیرین نمیشه و حالا هم که پاییز داره میاد انگار تمام غصه ها دارن با رفتن تابستون میرند. پاییز فصل بیقرار دوست داشتنی من!!!
خیلی وقته یه غر حسابی نزدم...تو آینه هم که نگاه کردم دیدم یکی دو کیلو چاق شدم انگاری... پس نتیجه میگیریم که:
هر کی میخواد لاغر بشه غر بزنه!!!
یه عادتی دارم من اونهم اینه که هروقت از حمام میام و میخوام موهام رو شونه کنم اول سرم رو دولا میکنم و بعد محکم سرم رو بلند میکنم تا موهام همگی بره پشت سرم و بعد برس میکشم...امروز از حمام که اومدم طبق رسم همیشگی همین کار کردم...سرم رو آوردم پایین و بعد محکم آوردم بالا اما برخلاف همیشه دیدم موهام نیومد پایین... انگاری برق منو گرفته بشه موهام موند رو هوا...سرم رو آوردم بالا دیدم موهام گیر کرده به لوستر اطاق...
صحنه خنده داری بود واقعا!!!!!!
حوصله کن ری را!
خواهیم رفت
اما خاطرت باشد
همیشه این تویی که می روی
همیشه این منم که می مانم...
(سید علی صالحی) |