چنگ دل آهنگ دلکش میزدند

ناله عشق است و آتش میزند

قصه دل دلکش است و خواندنی است

تا ابد این عشق و این دل ماندنی است...

رفتم گیلانه رو دیدم...موقع رفتن واقعا بلند شدن از صندلی سینما دشوار بود...درست مثل صحنه آخر فیلم که بلند شدن برای گیلانه ناامید ممکن نبود. خدا چه صبری داده به بعضیها، به اونایی که خیلی دوستشون داره...این یه فیلم نبود.یه واقعیت تلخ بود. واقعیتی که دور و برمون هر روز و هرشب مشهوده...اما همه یادمون رفته... من یادم رفته.تمام مدت فیلم یاد پدر یکی از دوستان دبیرستانم بودم که مجروح جنگی بود. الان میفهمم که چقدر براش سخت بود...سرتاسر خیابون ستارخان رو که میای سمت آریاشهر روی هر درخت عکس یه شهید گذاشتن... همه اشون بهت زل میزنند. وقتی سال تولد و شهادتشون رو میخونی دلت میلرزه...حساب میکنی:16سال،20سال،23 سال... همسن من..هم سن تو..هم سن داداش کوچیکه... الان اگه جنگ بشه چند تا جوون داریم که داوطلبانه برند جنگ؟؟ اون پسربچه 16 ساله ازتوپ و تفنگ و شهادت چی سرش میشده آخه؟؟یعنی خیانت نکردند در حق اونا؟؟؟


دیروز اصلا روز دل سوزانی (عجب واژه ای!!!) بود. دلم واسه یکی دیگه هم خیلی سوخت. خوب به من چه... من هرکاری کردم که دل نبنده اما خودش ول کن نیست. من و آزی هم یه فیلم جلوش بازی کردیم که بیچاره اساسی ناامید شد به گمانم. از همه چیز. تا موقع خداحافظی یک کلمه هم حرف نزد. به من چه...الان ناامید بشه خیلی بهتر از اینه که بعدا بخوره تو ذوقش. ولی خودمونیما عجب فیلمی بازی کردیم ما دوتا. بعدش که اومدم خونه آزی زنگ زد. د (به قول سارا: به کسر د) بخند. البته به فیلم خودمون نه به قیافه مظلوم و ناامید اون بیچاره بعدش که خندیدیم جفتمون اعتراف کردیم که عجب روز وحشتناکی براش ساختیم...