...من به خود نه ، که به زن بد کردم...

 

جالبه...انگار به ننوشتن هم عادت میکنیم...وقتی نخوای بنویسی چند روز اولش عین ترک مواد مخدر می مونه..هی میکشوندت پای سیستم word کامپیوترت ...هی تایپ میکنی و تایپ میکنی بعد هم سیو نشده پنجره رو میبندی به خاطر قولی که داده ای که ننویسی... و بعد از چند روز میبینی به نت وصل میشوی و وبلاگ میخوانی و کامنت میگذاری وچت میکنی و ایمیل چک میکنی و یک لحظه هم به ذهنت خطور نمیکند که وبلاگی داری.. خانه و زندگی ای داری... باید چیزی بنویسی ... به همین راحتی میشود ترک کرد...

برای واریز شهریه کلاس زبانم تو صف صندوق بانک ایستاده بودم  و به همه آدمهای دور و برم نگاه میکردم..به چک پولها و فیشها... به دختر صندوق دار جوانی که بینی اش رو عمل کرده و نمیدانم چرا چندین ماهه چسبش رو برنمیداره و هروقت به اون بانک میرم من رو یاد یکی از همکلاسیهای دوران لیسانس میندازه ... به جوانی که پسر خوش تبیپی است و هربار که به این بانک میرم سرش رو مثلا از دفتر و دستکش بلند نمیکنه اما گاهی دزدکی نگاه کردنهاش رو به اطراف میبینم ... به خانومی که جلوی من ایستاده... به ظاهرش نگاه میکنم و سوئیچ ماشینش....مانتوی خوشرنگی پوشیده و نباید ارزان هم باشد... الحق که آرایش زیبایی هم دارد و رنگ موهایش...اووممم...خوبه... به فیش تو دستش دزدکی نگاهی میندازم...قراره به همون حسابی که من میخوام پول واریز کنم واریز کنه...به مبلغش نگاه میکنم. چشمم خورد به یه کلمه تو فیشش... به حروف مبلغ واریزی رو نوشته: "دویصد و بانزده هزار ریال "  به فیش خودم نگاه میکنم.."دویست و پانزده هزار ریال"... کدوممون درست نوشتیم؟؟؟؟ دوباره به آرایشش نگاه  میکنم و مانتوش  و ... عجب!!!!!

پام رو روی پدال گاز شل تر میکنم ... هیچوقت دوست ندارم با دنده چهار رانندگی کنم... تا سه بیشتر بالا نمیرم... از اینکه دوباره برگردم روی دو و بعد هم یک بدم میاد... تو این خیابونها هم که آرزوی دنده چهار رفتن به دلمان مانده است... پنج دیگر پیشکش...باید زودتر ثبت نام کنم... الان داداش کوچیکه تعطیل میشه... باید برم از کلاس برش دارم ... اینجای خیابون رو خیلی دوست دارم...همه ماشینهای سمت راستم باید بایستند تا من رد بشم...خوشم میاد اما ...ااااه {به فتح الف (یاد گرفتم سارا؟؟) } این 206 نقره ای جلوی من با اون راننده جوانش مگه میره... آهان...انگار خبریه اونورا...سه تا دخترند..خوشگلند اما بدجوری خیابون رو بند آوردن...

رسیدم...منتظر داداش کوچیکه تا بیاد... ای بابا ...اینکه دوباره پیداش شد... همون 206 نقره ایه...درست جلوی من پارک میکنه...پیاده میشه.. ماشینش رو قفل نمیکنه. نمیخواد بره راه دور. میره تو پیاده رو...نگاهش میکنم. میدونه دارم از پشت عینکم نگاهش میکنم...براش مهم نیست انگار.خیلی بی تفاوت به عقب نگاه میکنه با لبخند... از آینه ماشین پشتم رو نگاه میکنم... همون سه تا هستند. دارن پیاده میان اینطرف... با خنده از جلوی راننده 206 رد میشن... راننده تا جایی که میتونه میره نزدیک صورت یکی اشون اما چیزی نمیگه... سه تایی اشون میرن و به نظر میاد تحویلش نگرفتند. راننده سوار 206 نقره ای اش میشه و نگاه من دنبالش میکنه...اگه این داداش کوچیکه یه کم زودتر می اومد الان میفهمیدم بالاخره ته داستان چی میشه... از کار خودم خنده ام میگیره. تا جایی که چشمام و موانع جلوم اجازه میدن دنبالش میکنم... سرعت 206 نقره ای تیزروش از 5 تا هم فکر نکنم بالاتر بره...ازسمت راست خیابون حرکت میکنه ...دیگه نفهمیدم رضایت دادن به سوار شدن یا نه... داداش کوچیکه سوار شد...

تو مسیر فکر میکنم...به "دویصد" نوشتن و لاکهای ناخن...و 206 های نقره ای رنگ... به زن بودنم... خانوم توی بانک چقدر وقت صرف کرده بود تا جلوی آینه آرایشش رو کامل کنه و چقدر تلاش کرده بود و چند ساعت لباس عوض کرده بود تا حتما رنگ مانتوی سبز رنگش با شلوار و کیف و روسری و کفشی  که پوشیده هماهنگ باشه...ار حق نگذریم .منهم از این همه هارمونی لذت بردم و یادم باشه که میشه چنین رنگهایی رو باهم ست کرد... اما چند ثانیه ناقابل صرف کرده بود تا فقط فکر کنه...فکر کنه که "دویصد" رو شاید"دویست" هم بشه نوشت؟؟؟ چرا فکر کرده بود عدد 200 باید خیلی سخت تر از این باشه که بشه با "س" و "ت" نوشتش؟؟؟

حوصله ندارم به 206 نقره ای و راننده خنده دار و تپلش فکر کنم...نزدیک خونه رسیدیم وقطعا از پله ها که برم بالا مامان اینقدر حرف داره برام تا یادم بره برای یه مدت که چی دیدم.

شب که میشه...یه غلت میخورم روی تخت... کاش دوباره سوسک نیاد... روتختی رو دور خودم چنان می پیچم که عین یه مومیایی میشم... یاد اون سه تا می افتم... فکر نکنم سوار شده باشند... اما چه چیزی باعث میشه که یکی اینقدر سریش بازی دربیاره... مگه من و خیلی از دخترهای اطرافم تا حالا کنار خیابون منتظر تاکسی نایستادیم؟؟؟ ولی من به یاد ندارم چنین فرآیندهای پیچیده و جالبی رو...

بچه تر که بودم دختر بودنم عصبی ام میکرد... از همبازی شدن با دخترها خوشم نمی اومد... حوصله لوس بازیهاشون رو نداشتم..در عوض دروازه بان ثابت فوتبالها بودم و جنگ بازی... تو جنگ بازی ها پسر عمه همیشه هوامو داشت. منم لجم میگرفت وقتی میدیدم هوامو داره...دلم میخواست خودم برنده میشدم.هنوزم هوامو خیلی داره تو جنجالهای دوستانه... بزرگتر که شدم دیگه ناراحت نبودم از دختر بودن اما هیچوقت به رضایت هم نرسیدم...امکانات بیشتر و محدودیتهای کمتر پسرها همیشه مانع از رسیدن به رضایت میشد...اما...

الان چند سالی هست که به دختر بودنم افتخار میکنم... مدتهاست که به "لطافت و ظرافت" دخترانه ام عشق میورزم...

اما دل من خیلی خیلی میگیره وقتی میبینم این ظرافت و لطافت دوست داشتنی اینچنین بازیچه هوسهای زودگذر میشه و سرگرمی خوبی است برای گذران لحظه های مردانه... من دلم میسوزه وقتی میبینم این همه لطافت ماده اولیه عشوه گریهایی میشود که ... و از همه بدتر و وحشتناکتر این است که وابستگی به این عشوه گریها نامش میشود :"عشق" ... من دلم خیلی خیلی میسوزه وقتی اینهمه لطافت رو از علم و آگاهی و دانایی محروم میکنیم...من دلم میسوزه وقتی میبینم کنار اینهمه ظرافت خبری از دیکته صحیح ساده ترین کلمات هم حتی نیست!!!!

بهتره تا دلم بیشتر از این ریز ریز نشده بخوابم...عین یه مومیایی!!!!!


جواب کامنتهای پست پایین داده شد!!