هر وقت بابا یه چیزی ازم میپرسه و من به جای گفتن "بله" کله ام رو تکون میدم میدونید بابا چی میگه؟؟ میگه: "اون کله چند کیلویی رو تکون میدی اما اون زبون نیم  مثقالی رو نه!!!"

دیروز هم همین رو بهم گفت و من اینبار به جای خندیدن یاد این پست از وبلاگ با تشکر از شما افتادم...

واقعا این کله نمیدونم چند کیلویی چه کاربردهایی داره... امروز تو راه دانشگاه داشتم فکر میکردم اندر فواید این کله چه ها که نمیتوان گفت:

این کله متشکل است از یک کاسه سر که دارای مقادیر مختلفی مو به رنگها و فرمهای مختلف میباشد. دو چشم و مژه و یک بینی و یک دهان و دو ابرو و دندان و زبان و چانه و پیشانی و گوش و گونه و لپ و لب ... اما به قول مامان: "روی کله مهم نیست، توی کله مهمه" حالا بریم توی کله... مهمترینش همین مغزه که متشکل است gray matter (همان سلولهای خاکستری پوآرو) و انواع نورونها و ...خیلی وارد بحث بیولوژیکی اش نشیم که من خودم هم خیلی سر در نمیارم... اما کاربردهاش چیه؟؟؟

مهمترین وظیفه اش رو که همه میدونیم..کانون تفکر ... کانون ذخیره سازی اطلاعات، پردازش و استفاده به موقع.. و از این قبیل وظایف...

حالا هدف از اینهمه حاشیه چیه؟؟

میریم سراغ همون تفکر و البته تعقل که یکی از موضوعات اساسی اینجا و اینجا و اینجا بوده و شاید هم به نوعی مربوط باشه به پست قبلی همین وبلاگ که باعث شده من الان بنویسم...

 

تفکر: اندیشیدن. به فکر و اندیشه فرو رفتن.

تعقل: هوش و خرد پیدا کردن و به نیروی عقل به امری پی بردن، از روی فکر و خرد به کاری اندیشیدن.

 

واقعا چقدر از عمرمون رو صرف تفکر میکنیم...چقدرش رو صرف تعقل؟؟؟

به عبارتی میشه گفت مغز ما در هر لحظه درحال پردازشه و اصولا متوقف کردن ذهن از فکر کردن حتی برای یک لحظه کار خیلی سختیه...حالا مدیتیشن و این حرفا میتونه این کار رو تقویت کنه که کاری نداریم. بحث سر خواص طبیعی است...اما چقدر از این افکار ما به تعقل نزدیک میشند؟؟؟

میدونید منظورم چیه؟؟ با توجه به تعاریف  این دو واژه خیلی راحت میشه به مفهومشون پی برد... شب و روز ما به خیلی چیزا فکر میکنیم...شاید در جواب این سوال که چقدر از عمرمون رو صرف فکر کردن میکنیم بشه گفت تقریبا تمام عمر..اما اینکه چقدرش رو صرف تعقل میکنیم جای بحث داره...

من فکر میکنم بزرگترین اشکال همه ما اینه که فکر میکنیم اما  سعی نمیکنیم شرایط رو خوب تحلیل کنیم و بعبارتی تعقل نداریم... اکثر ما کارمون شده نظریه پردازی...همه تئوریسینهایی هستیم که تئوریهامون تنها به درد یه برهه از زمان میخوره و تو شرایط دیگه اگه همین تئوری نتونه به دادمون برسه یا اگه حتی به ضررمون تموم بشه در یک چشم بهم زدن و آنچنان ماهرانه حرفمون رو پس میگیریم و یه فرضیه جدید ارائه میدیم که خودمون هم دوتا شاخ رو سرمون سبز میشه... تمام مشکلات هم از همین عدم تعقل شروع میشه... و همین میشه معضل جامعه امروز...

من دیگه کاری به نسل گذشته امون ندارم...اونها در جای خودشون هم انسانهای اهل تفکر و تعقل داشتند هم آدم خیلی خیلی ببخشید بی شعور و نفهم... من بحثم با امروزیهاست... با مسائل سیاسی هم کاری ندارم که اصولا مشکل توش زیاده و میدونم که خیلی از مشکلات به همین سیستم سیاسی برمیگرده ... حرف من حرف فرد فرد امروزیهاست...

هی نگیم چرا فلان کتاب اینقدر تیراژش پایینه و آقایان نمیفهمند کتاب خوب چیه کتاب بد چیه... نشستیم فکر کنیم ببینیم چی میشه که تیراژ یه کتاب میاد پایین؟؟... راه میریم غر میزنیم که قیمت کتاب بالاست... مردم چطوری بخرند؟؟ اما خیلی از همین مردم کرور کرور پول در شبانه روز خرج میکنند که فلان لباس رو بپوشند، فلان رستوران غذا بخورند، فلان مسافرت رو برن و فلان بخش بدنشون رو جراحی زیبایی کنند..رو دندونشون نگین بکارند(این ورژن جدیده) ... ماهانه کتاب خوندن اگه تازه بخوای بخری.. -حالا بگذریم که کتابخونه هم داریم مفهومی به نام امانت گرفتن هم داریم – اونهم اگه بالاترین قیمت یه کتاب رو بخوای در نظر بگیری خیلی بشه میشه ماهی 5000-6000 ... بعبارتی در سال میشه 60000-72000 تومان.... خیلی بالاست در برابر مخارجی که شبانه روز واسه خودمون میتراشیم؟؟؟!!!

اشکال از ماست که کتاب نمیخونیم ...وگرنه کتاب خوب هم هست... زیاد هم هست...تیراژ یه کتاب رو هم تعداد خواننده هاش مشخص میکنند. یه کتاب زمانی به چاپ چندم میرسه که خواننده داشته باشه... من چقدر نویسنده میشناسم که کتابهاشون واقعا خواندنی بودند اما بخاطر عدم استقبال به چاپ دوم هم نرسیده و چقدر نویسنده نام ببرم که مزخرفترین و شرم آورترین داستانها رو نوشتن و به چاپ بیستم و سی ام هم رسیده؟؟؟ خودتون که دیگه دسته دوم رو خوب میشناسید؟؟ حالا چی میشه که کتاب اینها میشه پر تیراژ؟؟ خوب عزیز من...من میخونم تو میخونی که این نویسنده میشه نویسنده محبوب دیگه...اونوقت نویسنده های خوب و تراز اول ما باید تو یه فقر نسبی به سر ببرند...چرا که عمده درآمدشون از کتابهایی است که مینویسند و متاسفانه به دلیل عدم استقبال به فروش نمیرسه... وقتی کتاب نخونیم...وقتی اهل مطالعه نباشیم نا خودآگاه سلیقه ها هم پایین میاد... وقتی به هر چرندی تن میدیم هر کسی که از راه رسید شعر میگه و چرند مینویسه و مورد استقبال هم قرار میگیره... اگه خوب بخونیم و خوب مورد نقد قرار بدیم، وقتی نویسنده بدونه بعد از نوشتن هر خط و هر مطلب مورد نقد عمومی قرار میگیره ، مطلب خوب هم مینویسه چون میدونه با یه ملتی که میفهمند روبروست... حالا این موضوع کتابخونی مثال کوچیکی بود از عمده مشکلات فرهنگی ما...من باز هم تاکید میکنم ...منکر این موضوع نیستم که مشکلات اجتماعی ما تا حدودی مربوط به مشکلات اقتصادی است و اونهم ریشه در مشکلات سیاسی ما داره اما زمانی بشینیم هی از مشکلات بنالیم که اول رو خودمون کار کرده باشیم...وقتی هنوز واسه کمتر از سی ثانیه تو خیابون معطل شدن بخاطر رانندگی بد یکی داد و هوارمون در میاد و دستمون رو از روی بوق برنمیداریم یا نه جونمون در میاد اگه به یکی موقع رانندگی راه بدیم بره...وقتی هنوز یاد نگرفتیم تو برخوردهامون به طرف مقابل اگه خیلی محترمانه برخورد نمیکنیم حداقل توهین نکنیم... وقتی هنوز نمیدونیم چطور لباس بپوشیم که معقول جلوه کنیم، چطور حرف بزنیم که بفهمند جوون تحصیل کرده ای هستی، وقتی هنوز از هر سریالی که پخش میشه همه چیزش رو نادیده میگیریم و تنها چیزی که میفهمیم "بیده و نبیده" و "در وکردنه" و تکیه کلامهای چیپه... وقتی هنوز تو سالنهای تئاترها و کنسرت و فرهنگسراها و کتابخونه هامون پرنده پر نمیزنه و به جاش تو کافی شاپها و سرزمینهای عجایب جای سوزن انداختن نیست... چطور میتونیم از برطرف کردن مشکلات حرف بزنیم...تو رو خدا بیاین اول به فکر خودمون باشیم...ما که درست شدیم.. بچه هامون هم درست میشن... شهرمون درست میشه...مملکتمون هم آباد میشه انشالله... حداقلش اینه که ما آدم از دنیا میریم... (با عرض پوزش البته... سو تفاهم نشود...کلی بود!!)


کامنتهای پست پایین پاسخ داده شد...ممنون از اینهمه لطف همیشگی اتون